خوانشی از داستان عطر گل سنجد بر اساس نظریه هومی.ک. بابا

حمیده میرزاد

·

·

اضطرابِ دیگری و شکستِ فضای سوم

خوانشی از داستان عطر گل سنجد بر اساس نظریه هومی.ک. بابا

چکیده

داستانِ کوتاهِ عطر گل سنجد اثر ایشور داس، در نگاه نخست روایتی از عشقی ناتمام و سرکوب‌شده به نظر می‌رسد؛ اما در لایه‌های ژرف‌تر خود، تجربه‌ای از هراس، سکوت و تعلیق هویت را بازنمایی می‌کند. مسئله اصلی داستان شکست جامعه در تولید فضایی برای گفت‌وگو میان هویت‌های متفاوت است. راوی داستان، پیش از آنکه با طردی آشکار روبه‌رو شود، هراس از طرد را درونی کرده و از همین رو، امکان هرگونه ارتباط را از خود سلب می‌کند. این خودسانسوری، نه انتخابی فردی، بلکه نتیجه درونی‌شدن مناسبات قدرت در جامعه‌ است که پذیرش دیگری را به افشای هویت او مشروط می‌سازد، که آن را می‌توان در پرتو نظریه هومی بابا بازخوانی کرد. مقاله با تکیه بر مفاهیم: فضای سوم (Unhomeliness)، نامأنوسی (Mimicry)، تقلید (Hybridity) و هویت (Third Space) نشان می‌دهد که عطر گل سنجد، تبعیض را نه در سطح کنش‌های آشکار اجتماعی، بلکه در ساحت روانی و حافظۀ فردی بازنمایی می‌کند؛ جایی‎که سکوت، جای گفت‌وگو را می‌گیرد، و عشق نیز نمی‌تواند به «فضای سوم»ی برای آفرینش هویتی مشترک تبدیل شود. از این منظر، تراژدی داستان، شکست یک رابطۀ عاشقانه نیست، بلکه شکست امکان به‌رسمیت‌شناختن دیگری در جامعه‌ای است که مدرنیته را در سطح نشانه‌های فرهنگی پذیرفته، اما هنوز از منطق طرد فاصله نگرفته است.

کلیدواژه‌ها: هومی بابا، فضای سوم، هویت ترکیبی، دیگری، عطر گل سنجد، هویت، خودسانسوری، ادبیات داستانی، ایشورداس

 مقدمه

 پیش از آنکه نظریه‎ای بتواند بحرانی را صورت‎بندی کند؛ نخست این ادبیات است که دست به‎روایت آن می‎زند.همین روایت‎گری امکان‎ هر پژوهشی را در زمینه‎های مختلف، در حال و آینده ممکن می‎سازد. حتی اگر این روایت‎گری تنها سرنخ و انگیزه‎ای بیش نباشد. یکی از عوامل ماندگارِ بسیاری از آثار، آشکارسازی مناسباتِ پیچیدۀ انسانی، و سازوکارهای پنهان قدرت در زندگی روزمره‎است. آنچه بعدها در زبان نظریه با مفاهیمی چون «دیگری»، «هویت»، «بازشناسی» یا «قدرت نمادین» توصیف شده‎است، بی‎تردید به نحوی از انحاء سال‌ها پیش در روایت‌های ادبی حضور داشته است. از همین رو، خوانش نظری یک اثر ادبی تلاشی است برای آشکار ساختن ظرفیت‌هایی‎که متن در اختیار خواننده قرار می‌دهد.

داستانِ «عطر گل سنجد» از مجموعۀ سایه‌های کوچۀ تنگی دیوان اثر ایشور داس، از همین دست آثار است. روایت، در ظاهر، داستان دلدادگی ناگهانی دو جوان است که هرگز فرصت تحقق نمی‌یابد؛ اما در ژرف‌ساخت خود، از بحرانی سخن می‌گوید که هنوز بخش بزرگی از جوامع چندقومیتی و چنددینی با آن روبه‌رو هستند: ناتوانی در پذیرش «دیگری». این بحران در داستان از طریق سکوت، تردید و خودسانسوری بازنمایی شده است. قدرت داستان در آن است که تبعیض را به صورت مستقیم نمایش نمی‌دهد. هیچ شخصیت شروری وجود ندارد، هیچ دادگاهی تشکیل نمی‌شود و هیچ حکم صریحی علیه راوی صادر نمی‌گردد. شخصیت اصلی از همان آغاز خود را در موقعیت طردشدگی تصور می‌کند، و همین تصور، سرنوشت او را رقم می‌زند. او شمارۀ تلفنی را که دختر با جسارت در اختیارش گذاشته است، هرگز نمی‌گیرد، زیرا یقین دارد که آشکار شدن هویت واقعی‌اش، عشق را نابود خواهد کرد.

راوی در یکی از مهم‌ترین فرازهای داستان می‌گوید:

«هراس داشتم که برایش تیلفون کنم. چرا که واقعیت زنده‌گی من چیز دیگری بود و اگر آن را می‌دانست، شاید تلخ می‌شد. شاید از من می‌رمید و مرا دشنام می‌داد و توهین و تحقیر می‌کرد»

در این چند جمله، هیچ رویداد بیرونی رخ نمی‌دهد. فقط راوی عقب‌نشینی می‌کند. قدرت، پیش از آنکه به کنش اجتماعی تبدیل شود، در ذهن او جای گرفته است. این همان نقطه‌ای است که داستان از یک روایت عاشقانه فراتر می‌رود، و به تأملی دربارۀ مناسبات قدرت، هویت و دیگری تبدیل می‌شود. این مقاله بر آن است که نشان دهد عطر گل سنجد را می‌توان در پرتو اندیشۀ هومی.کی. بابا نظریه‌پرداز برجستۀ مطالعات پسااستعماری، بازخوانی کرد. بابا، هویت را امری ثابت و از پیش تعیین شده نمی‌داند، بلکه آن را نتیجۀ فرایندهای پیچیدۀ مذاکره، تفاوت و بازشناسی می‌داند. مفاهیمی چون «فضای سوم»، «هویت ترکیبی»، «تقلید» و «نامأنوسی» ابزارهایی نظری فراهم می‌آورند که به کمک آن‌ها می‌توان نشان داد چگونه راوی داستان، پیش از آنکه از سوی دیگری طرد شود، هراس از طرد را درونی کرده و امکان گفت‌وگو را از میان برداشته است.

فرض اصلی این مقاله آن است که تراژدی «عطر گل سنجد» نه در شکست عشق، بلکه در شکست امکان شکل‌گیری «فضای سوم» نهفته است؛ فضایی‎که در آن تفاوت‌های قومی، دینی یا فرهنگی می‌توانستند به جای آنکه به مرزهای جدایی تبدیل شوند، زمینۀ شکل‌گیری هویتی تازه و مشترک را فراهم آورند. در غیاب چنین فضایی، عشق نیز نمی‌تواند از مرزهای پیش‌داوری عبور کند و سکوت، جای گفت‌وگو را می‌گیرد. از این منظر، داستان ایشور داس تصویری از جامعه‌ای است که نشانه‌های مدرنیته را پذیرفته، سینما می‌رود، شعر می‌خواند و با هنر مأنوس است، اما هنوز در لحظۀ رویارویی با تفاوت، از منطق دیرینۀ هراس و طرد فاصله نگرفته است. همین دوگانگی، «عطر گل سنجد» را به متنی تبدیل می‌کند که ظرفیت خوانشی بر طبق نظریات هومی.کی.بابا را به شکلی طبیعی و درونی در خود نهفته دارد؛ خوانشی که می‌تواند نشان دهد چگونه بزرگ‌ترین شکست انسان، ناتوانی در بیان حقیقت خویش است.

 ضرورت، اهمیت و هدف پژوهش

هدف این پژوهش بررسی و خوانشی از داستان عطر گل سنجد،  ایشور داس،  در پرتوِ نظریات هومی . کی. بابا است.

 پیشینۀ پژوهش و چارچوب نظری

تاکنون پژوهشِ مستقلی در بارۀ داستان عطر گل سنجد، صورت نگرفته است.

چارچوب نظری مقاله

بر پایۀ این مفاهیم، مقالۀ حاضر بر این فرض استوار است که «عطر گل سنجد» نه داستان تبعیض آشکار، بلکه داستان درونی‌شدن تبعیض است. راوی، پیش از آنکه از سوی جامعه طرد شود، نگاه جامعه را در ذهن خود بازسازی می‌کند و همان نگاه، او را به سکوت وامی‌دارد. از این منظر، مسئلۀ اصلی داستان، نه شکست عشق و نه حتی اختلاف قومی یا دینی، بلکه شکست جامعه در تولید «فضای سوم» است؛ فضایی که می‌توانست تفاوت را به گفت‌وگو تبدیل کند، اما هرگز شکل نمی‌گیرد. از این رو، تراژدی نهایی داستان، از لحظه‌ای آغاز می‌شود که راوی، به جای سخن گفتن، سکوت را برمی‌گزیند؛ زیرا باور دارد حقیقت هویتش، پیشاپیش او را از حق دوست داشته شدن محروم کرده‎است.

 هویت، دیگری و فضای سوم در اندیشۀ هومی.کی. بابا

مطالعات پسااستعماری در دهه‌های پایانی قرن بیستم، کوشیدند نشان دهند که سلطه تنها از راه قدرت سیاسی یا نظامی اعمال نمی‌شود، بلکه در زبان، فرهنگ، حافظه و شیوۀ بازنمایی هویت نیز حضور دارد. در میان نظریه‌پردازان این حوزه، هومی‎ کی. بابا، جایگاهی ویژه‎ای دارد، زیرا توجه خودرا از تقابل‌های سادۀ سلطه‌گر/سلطه‌پذیر به وضعیت‌های پیچیده‌ترِ هویتی معطوف می‌کند. در اندیشۀ او، هویت نه جوهری ثابت، بلکه فرایندی پیوسته از مذاکره، بازتعریف و زیستن در مرزهای تفاوت است. برخلاف برداشت‌های ذات‌گرایانه که انسان را دارای هویتی یگانه و تغییرناپذیر می‌دانند، بابا معتقد است هر هویت در مواجهه با دیگری شکل می‌گیرد. از این رو، هیچ فرهنگی کاملاً خالص نیست و هیچ هویتی بیرون از رابطه با دیگران معنا پیدا نمی‌کند. آنچه اهمیت دارد فضای میان این مرزهاست؛ فضایی‎که در آن امکان گفت‌وگو، ترجمۀ فرهنگی و آفرینش شکل‌های تازۀ زیستن فراهم می‌شود.

فضای سوم؛ امکان آفرینش هویتی تازه

مهم‌ترین مفهوم در اندیشۀ بابا، فضای سوم (Third Space) است. فضای سوم، قلمرو سنت و مدرنیته نیست؛ حذف تفاوت‌هاست و یا تثبیت آن‌ها هم نیست. این فضا، عرصه‌ای میانجی است که در آن افراد می‌توانند بدون چشم‌پوشی از پیشینۀ فرهنگی یا دینی خود، وارد رابطه‌ای تازه شوند و معنایی نو از هویت بیافرینند. در فضای سوم، تفاوت شرط گفت‌وگو است و هویت نیز محصول همین گفت‌وگو است. از این منظر، هرگاه جامعه‌ای نتواند چنین فضایی را ایجاد کند، افراد ناچار خواهند شد یکی از دو راه را برگزینند: یا حقیقت خود را پنهان کنند، یا خطر طرد شدن را بپذیرند. از همین‎رو، فضای سوم معیاری برای سنجشِ میزان مدارا و ظرفیتِ گفت‌وگوی یک جامعه نیز هست.

هویت ترکیبی؛ فراتر از برچسب‌های اجتماعی

دومین مفهوم بنیادین در اندیشۀ بابا، هویت ترکیبی(Hybridity) است. بابا با این مفهوم، تصور رایج از هویت‌های خالص را به چالش می‌کشد. انسان معاصر هم‌زمان در چندین جهان زندگی می‌کند؛ زبان‌های مختلف را تجربه می‌کند، سنت‌های گوناگون را درونی می‌سازد، و نقش‌های اجتماعی متفاوتی بر عهده می‌گیرد. از این‎رو، تقلیل او به یک برچسب قومی، دینی یا نژادی، نوعی خشونت نمادین تلقی می‎شود.

هویت ترکیبی به معنای پذیرش این واقعیت است که هر فرد مجموعه‌ای از تعلق‌های گوناگون را با خود حمل می‌کند. هیچ انسانی فقط «عضو یک قوم» یا «پیرو یک دین» نیست؛ همان‌گونه که هیچ تجربۀ انسانی را نمی‌توان به یکی از این ابعاد فروکاست.

این مفهوم، در خوانش داستانِ «عطر گل سنجد» اهمیت ویژه‌ای دارد؛ زیرا شخصیت اصلی داستان، پیش از هر چیز، انسانی عاشق، دانشجو، دوست، شاعر و مهاجر است. اما او یقین دارد که جامعه همۀ این ابعاد را نادیده خواهد گرفت، و تنها یک ویژگی از هویت او را خواهد دید؛ همان ویژگی‌ای که به باور او، برای حذف و طردش کافی است.

تقلید؛ مدرنیته‌ای که به سنت بازمی‌گردد

سومین مفهوم مهم در نظریۀ بابا، تقلید(Mimicry) است. به‎زعم بابا، بسیاری از جوامع یا سوژه‌ها، نشانه‌های ظاهری فرهنگ مسلط را بازتولید می‌کنند، اما این بازتولید هرگز کامل نیست. او این وضعیت را با عبارت مشهورِ «تقریباً همان، اما نه کاملاً» توصیف می‌کند. در واقع، تقلید، در نگاه بابا، صرفاً نسخه‌برداری از ظواهر نیست؛ بلکه وضعیتی دوگانه و متناقض است که در آن جامعه یا فرد، ظاهری نو می‌پذیرد، اما منطق کهن را همچنان حفظ می‌کند. در خوانش حاضر، این مفهوم نه متوجه شخصیت‌های داستان، بلکه متوجه خود جامعه است. جامعۀ روایت‌شده در «عطر گل سنجد» جامعه‌ای است که سینما دارد، دانشگاه دارد، شعر می‌خواند، موسیقی گوش می‌دهد و در ظاهر نشانه‌های مدرنیته را پذیرفته است؛ اما راوی اطمینان دارد که همین جامعه، در لحظۀ مواجهه با تفاوت دینی یا قومی، دوباره به مرزبندی‌های دیرینه بازخواهد گشت. بنابراین، مدرنیته در این داستان، مدرنیته‌ای کامل و رهایی‌بخش نیست، بلکه مدرنیته‌ای تقلیدی است که پوستۀ نو را بر منطق کهن نشانده است.

نامأنوسی؛ بیگانگی در خانۀ خویش

در کنار سه مفهوم یادشده، مفهومِ نامأنوسی(Unhomeliness) نیز برای فهم این داستان اهمیت بنیادین دارد. بابا با این مفهوم، تجربه‌ای را توصیف می‌کند که در آن انسان، حتی در خانه و جامعۀ خود نیز احساس امنیت و تعلق نمی‌کند. او بی‌آنکه وطنش را ترک کرده باشد، در خانۀ خویش نیز غریب است. این وضعیت، صرفاً نتیجۀ مهاجرت جغرافیایی نیست، بلکه پیامد شکافی است که میان هویت فرد و نگاه جامعه پدید می‌آید. فرد درمی‌یابد که حضور او همواره مشروط است؛ تا زمانی پذیرفته می‌شود که بخشی از حقیقت خود را پنهان نگاه دارد.

در داستانِ «عطر گل سنجد»، راوی پیش از آنکه مهاجر شود، این نامأنوسی را تجربه کرده‎است. مهاجرت به آلمان، آغاز این بیگانگی نیست؛ ادامۀ آن است. از همین رو، هنگامی که سال‌ها بعد در ادارۀ پناهندگان دوباره بوی گل سنجد را حس می‌کند، در حقیقت گذشته و اکنون، وطن و تبعید، عشق و هراس، همگی در یک لحظه برهم منطبق می‌شوند. این صحنه، تنها بازگشت یک خاطره نیست؛ بازگشت هویتی است که هرگز فرصت زیستن نیافته است.

اضطرابِ دیگری؛ وقتی قدرت پیش از حضورِ جامعه عمل می‌کند

«عطر گل سنجد» با حادثه‌ای بزرگ آغاز نمی‌شود. روایت از خاطره‌ای ساده و روزمره شروع می‌شود؛ دعوت دوستی به سینما. نویسنده آگاهانه فضایی عادی می‌آفریند؛ فضایی‎که در آن دوستی، دانشگاه، سینما و شور جوانی، تصویری از جامعه‌ای نسبتاً مدرن و آرام ارائه می‌کنند. این آغاز آرام، تنها مقدمه‌ای برای آشکار شدن بحرانی است که در لایه‌های پنهانِ همین زندگی روزمره جریان دارد.

نخستین صحنۀ مهم داستان، دیدار راوی با دختر جوان در برابر سینماست. نویسنده این ملاقات را نه با گفت‌وگو، بلکه با «نگاه» آغاز می‌کند. پیش از آنکه واژه‌ای میان دو شخصیت رد و بدل شود، نگاه، زبان مشترک آنان می‌شود. راوی می‌گوید:

«کاش یک بار نگاه کند… گویی حسم به او انتقال یافته باشد… نگاهش به سوی من مکث کرد و ثابت ماند»«سایه های کوچه تنگی دیوان ص ۲»

این نگاه، نخستین لحظۀ شکل‌گیری فضایی‎است که هومی بابا آن را امکان گفت‌وگو میان دو سوژه می‌داند. هنوز هیچ مرزی میان آن دو وجود ندارد. نه قومیت مطرح است، نه مذهب و نه تفاوت‌های اجتماعی. دو انسان، پیش از هرگونه برچسب، یکدیگر را می‌بینند. دختر، برخلاف بسیاری از شخصیت‌های زن در روایت‌های سنتی، کنشگر است. او منتظر انتخاب شدن نمی‌ماند، بلکه خود به سوی راوی می‌آید، او را «احمد» می‌نامد و با جسارتی کم‌نظیر، آغازگر رابطه می‌شود. او می‎گوید: «چه فرق می‌کند؟ من از کسی که خوشم بیاید و دوستش داشته باشم، احمد صدایش می‌کنم.» «سایه های کوچه تنگی دیوان ص ۳»

از همان آغاز، مرزهای تثبیت‌شدۀ هویت را به چالش می‌کشد. نام در اینجا نشانۀ رابطه است. دختر، انسان را پیش از هویت اجتماعی‌اش می‌بیند. در منطق هومی بابا، این لحظه، لحظۀ گشوده شدن امکان «فضای سوم» است؛ فضایی‎که در آن هویت در ارتباط میان دو انسان ساخته می‌شود. اما درست در همین نقطه، داستان مسیر دیگری را انتخاب می‌کند.

سکوت؛ نخستین شکستِ فضای سوم

در تمام صحنۀ سینما، دختر پیوسته به سوی ارتباط حرکت می‌کند و راوی پیوسته به سوی سکوت. دختر جای خود را عوض می‌کند.کنار راوی می‌نشیند. شانه‌اش را بر شانۀ او می‌گذارد. شمارۀ تلفنش را در جیب او می‌گذارد. در پایان نیز نخستین خداحافظی را او بر زبان می‌آورد. در مقابل، راوی تقریباً هیچ کنشی انجام نمی‌دهد. این تقابل، یکی از ظریف‌ترین دستاوردهای داستان است. اگر دختر نمایندۀ امکانِ گفت‌وگو باشد، راوی نمایندۀ هراس از گفت‌وگو است. در اینجا سکوت، خصلتی شخصیتی یا کم‌رویی عاشقانه نیست، بلکه محصول تجربه‌ای تاریخی است.

هومی بابا بارها تأکید می‌کند که قدرت، تنها از بیرون عمل نمی‌کند؛ بلکه در ذهن سوژه نیز جای می‌گیرد و شیوۀ سخن گفتن، اندیشیدن و حتی سکوت کردن او را شکل می‌دهد. در «عطر گل سنجد» نیز دقیقاً همین اتفاق رخ می‌دهد. راوی هنوز طرد نشده‎است. هیچ‌کس او را تحقیر نکرده‎است. هیچ مانعی بر سر راه این رابطه قرار نگرفته است. اما او از همان آغاز، خود را در موقعیت انسانی می‌بیند که حقیقت وجودش، دیر یا زود، به شکست رابطه خواهد انجامید. در نتیجه، سکوت را انتخاب می‌کند.

از این منظر، سکوت راوی را می‌توان نشانه‌ای از «استعمار ذهن» یا «درونی‌شدن گفتمان مسلط» دانست. جامعه هنوز سخنی نگفته است، اما صدای آن از پیش در ذهن راوی حضور دارد. او با نگاه جامعه به خود می‌نگرد، خود را از چشم دیگری ارزیابی می‌کند و پیش از آنکه دیگری او را رد کند، خودش امکان پذیرفته شدن را انکار می‌کند. در نتیجه، سکوت به جای آنکه عملی فردی باشد، به جلوه‌ای از حضور قدرت تبدیل می‌شود؛ حضوری که در ذهن سوژه تثبیت شده و رفتار او را هدایت می‌کند.

عطر گل سنجد؛ هویت، حافظه و امر نادیدنی

عنوان داستان، مهم‌ترین رمزِ روایی آن است. نویسنده از «گل سنجد» سخن نمی‌گوید؛ بلکه از «عطر گل سنجد» سخن می‌گوید. گل، دیده می‌شود. عطر، دیده نمی‌شود.گل، حضور مادی دارد. عطر، حضوری نامرئی اما فراگیر است. در سراسر داستان نیز هویت راوی چنین وضعیتی دارد. هویت او در نگاه دیگران پنهان است. می‌توان آن را آشکار نکرد. اما نمی‌توان از آن گریخت. همان‌گونه که عطر، بی‌آنکه دیده شود، همۀ فضا را در بر می‌گیرد، هویت نیز بی‌آنکه آشکار شود، سراسر زندگی راوی را شکل می‌دهد. این استعاره در پایان داستان معنای عمیق‌تری پیدا می‌کند. سال‌ها گذشته است.کشور تغییر کرده‎است. جنگ رخ داده است، مهاجرت رخ داده است. نسلی از دست رفته است. اما تنها با احساس بوی گل سنجد، همۀ گذشته دوباره زنده می‌شود. در اینجا عطر، حافظه است. حافظه‌ای که زمان را از میان برمی‌دارد و گذشته را در اکنون حاضر می‌کند. بابا در بحث «نامأنوسی» توضیح می‌دهد که گذشته در لحظه‌های پیش‌بینی‌ناپذیر، به اکنون بازمی‌گردد و احساس تعلق انسان را دگرگون می‌کند.

صحنۀ ادارۀ پناهندگان، دقیقاً بر همین منطق استوار است. راوی پیش از آنکه دختر را ببیند، عطر او را احساس می‌کند. یعنی حافظه، پیش از واقعیت، بازمی‌گردد. این یکی از شاعرانه‌ترین و در عین حال پیچیده‌ترین شگردهای روایی داستان است.

خودسانسوری؛ خشونتی که قربانی، مجری آن می‌شود

شاید مهم‌ترین جملۀ داستان، همان جمله‌ای باشد که سرنوشت راوی را رقم می‌زند. «هراس داشتم که برایش تیلفون کنم…» «سایه های کوچه تنگی دیوان ص ۵»

تمام تراژدی داستان در همین «هراس» نهفته است. راوی نمی‌گوید که دختر او را تحقیر کرد. نمی‌گوید خانوادۀ دختر مخالفت کردند. حتی نمی‌گوید جامعه چنین رابطه‌ای را ممنوع کرده‎است. او فقط از «شاید» سخن می‌گوید. شاید از من می‌رمید. شاید دشنامم می‌داد. شاید تحقیرم می‌کرد. این تکرار «شاید»ها، نشان می‌دهد که آنچه زندگی او را ویران می‌کند، تصورِ واقعیت است. قدرت، پیش از آنکه به تجربه‌ای بیرونی تبدیل شود، به باوری درونی بدل شده‎است. در نتیجه، راوی خود، مجری همان خشونتی می‌شود که از آن می‌ترسد. او خود را از امکان عشق محروم می‌کند. در اینجاست که «عطر گل سنجد» از بسیاری از روایت‌های تبعیض متمایز می‌شود. خشونت در این داستان، پیش از آنکه میان دو انسان رخ دهد، در درون یک انسان رخ داده‎است. سوژه، خود را حذف می‌کند، زیرا جهان را چنان می‌بیند که گویی حذف او از پیش قطعی است. همین ویژگی است که داستان را به یکی از دقیق‌ترین روایت‌های ادبی از اضطرابِ دیگری بدل می‌کند.

شکستِ فضای سوم؛ جامعه‌ای که اجازۀ گفت‌وگو نمی‌دهد

تا اینجا، داستان سکوت راوی را روایت کرده‎است؛ سکوتی‎که از هراس برمی‌خیزد، نه از بی‌اعتنایی. اما اگر روایت در همین نقطه پایان می‌یافت، «عطر گل سنجد» تنها داستانی دربارۀ عشقی ناکام بود. آنچه این اثر را به متنی تأمل‌برانگیز تبدیل می‌کند، امتداد روایت در بستر زمان است. نویسنده با عبور از سال‌های جنگ، مهاجرت و تبعید، نشان می‌دهد که سکوت یک لحظۀ گذرا نیست؛ بلکه زخمی است که در حافظۀ انسان باقی می‌ماند و تمام زندگی او را شکل می‌دهد.

در این میان، داستان پرسشی بنیادین را پیش روی خواننده می‌گذارد: چه چیزی مانع شکل‌گیری رابطه‌ای شد که هر دو سوی آن، آشکارا به یکدیگر گرایش داشتند؟ پاسخ در رفتار دختر نیست. او از نخستین دیدار تا واپسین دیدار، همواره به سوی ارتباط حرکت می‌کند. حتی در پایان داستان، پس از سال‌ها و در سرزمینی دیگر، نخستین کسی است که راوی را بازمی‌شناسد و با همان جملۀ آشنای سال‌های جوانی به استقبال او می‌آید. پاسخ در رفتار راوی نیز، اگر آن را صرفاً به کم‌رویی یا تردید عاشقانه فروبکاهیم، کامل نخواهد بود. پاسخ، در ساختار جامعه نهفته است. جامعه‌ای که در آن، راوی یقین دارد آشکار شدن حقیقت هویتش، برای نابودی رابطه کافی خواهد بود.

از این منظر، شکست داستان، شکست دو انسان نیست؛ شکست جامعه در تولید آن چیزی است که هومی بابا «فضای سوم» می‌نامد. فضای سوم، جایی است که تفاوت، مانع رابطه نیست، بلکه آغاز گفت‌وگو است. در چنین فضایی، انسان ناچار نیست میان عشق و هویت، یکی را انتخاب کند. او می‌تواند با حفظ تفاوت‌های خود، در ساختن هویتی مشترک سهیم شود. اما در «عطر گل سنجد» چنین امکانی هرگز تحقق نمی‌یابد. راوی حتی فرصت آزمودن این امکان را نیز به خود نمی‌دهد. او پیش از آنکه جامعه داوری کند، داوری جامعه را در ذهن خود قطعی فرض می‌کند.

در نتیجه، فضای سوم پیش از آنکه شکل بگیرد، فرو می‌پاشد. به همین دلیل، تراژدی داستان از لحظه‌ای آغاز نمی‌شود که دو شخصیت از هم جدا می‌شوند؛ بلکه از همان لحظه‌ای آغاز می‌شود که راوی تصمیم می‌گیرد شمارۀ تلفن را نگیرد. در حقیقت، سکوت او، امتناع از گفت‌وگو است.

مدرنیتهٔ تقلیدی؛ «تقریباً همان، اما نه کاملاً»

یکی از ظریف‌ترین لایه‌های داستان، تصویری است که از جامعۀ شهری افغانستان ارائه می‌دهد. شخصیت‌ها دانشجو هستند، به سینما می‌روند، دربارۀ فیلم گفت‌وگو می‌کنند، شعر می‌خوانند و با ادبیات و هنر مأنوس‌اند. در نگاه نخست، این جهان با جامعه‌ای سنتی و بسته فاصله دارد. اما نویسنده، نشان می‌دهد این مدرنیته بیش از آنکه دگرگونی در بنیان‌های فکری باشد، تغییری در شیوۀ زندگی است.

در لحظه‌ای که مسئلۀ تفاوت دینی یا قومی مطرح می‌شود، راوی یقین دارد همۀ این نشانه‌های مدرن کنار خواهند رفت و همان مرزهای کهن دوباره خود را نشان خواهند داد. در اینجا، مفهوم «تقلید» در اندیشۀ بابا معنایی تازه پیدا می‌کند. بابا از جوامعی سخن می‌گوید که مدرنیته را بازتولید می‌کنند، اما تنها در سطح ظواهر. آنچه باقی می‌ماند، ساختارهای دیرپای قدرت است؛ ساختارهایی‎که در لحظۀ بحران، دوباره خود را آشکار می‌کنند.

«عطر گل سنجد» نمونه‌ای روشن از همین وضعیت است. جامعه، سینما را پذیرفته است، اما هنوز دیگری را نپذیرفته است. دانشگاه را پذیرفته است، اما برابری را نه. عشق را می‌شناسد، اما تفاوت را نه. به همین دلیل، راوی باور دارد که عشق، توان عبور از مرزهای هویتی را ندارد. شاید همین نکته، عمیق‌ترین نقد اجتماعی داستان باشد. البته، نویسنده داستان، هرگز علیه جامعه بیانیه صادر نمی‌کند. او شخصیتی شرور نمی‌آفریند و هیچ صحنه‌ای از خشونت آشکار نمی‌نویسد. تنها موقعیتی خلق می‌کند که در آن، خواننده درمی‌یابد چگونه مدرنیته، اگر به پذیرش دیگری نینجامد، تنها به مجموعه‌ای از نشانه‌های ظاهری فروکاسته می‌شود.

پایان داستان؛ بازشناسیِ دیگری و فروپاشی هراس

اگر آغاز داستان با نگاه آغاز می‌شود، پایان آن با بازشناسی پایان می‌یابد. صحنۀ ادارۀ پناهندگان، از نظر ساختار روایی، قرینۀ صحنۀ سینماست. در هر دو صحنه، دختر نخستین کسی است که رابطه را آغاز می‌کند. در هر دو صحنه، او راوی را «احمد» می‌نامد و در هر دو صحنه، جمله‌ای را بر زبان می‌آورد که اکنون معنایی تازه یافته است: «چه فرق می‌کند؟ من از کسی که خوشم بیاید و دوستش بدارم احمد می‌گویم»«سایه های کوچه تنگی دیوان ص ۳»

اما این بار، تفاوتی اساسی وجود دارد. در سینما، راوی از آینده می‌ترسد. در ادارۀ پناهندگان، آینده به گذشته تبدیل شده‎است. همسر راوی، حقیقت را آشکار می‌کند: « ما هندوان افغانستان هستیم».

اکنون همان لحظه‌ای فرارسیده‎است که راوی سال‌ها از آن گریخته بود. اما برخلاف انتظار او، هیچ طردی رخ نمی‌دهد. هیچ تحقیر و توهینی درکار نیست. هیچ تغییری در رفتار زن دیده نمی‌شود. برعکس، او با همان آرامش و همان لبخند، جملۀ نخستین دیدار را تکرار می‌کند. در این لحظه، تمام ترس‌های راوی فرومی‌ریزند.

داستان، بی‌آنکه سخنرانی کند، حقیقتی تلخ را آشکار می‌سازد: شاید بزرگ‌ترین زندان انسان، دیوارهایی باشد که سال‌ها پیش در ذهن خود ساخته است. البته این بدان معنا نیست که هراس راوی بی‌پایه بوده‎است. نویسنده هرگز انکار نمی‌کند که در جامعۀ افغانستان با مرزبندی‌های قومی و دینی زیسته است. اما داستان نشان می‌دهد که قدرت اجتماعی، زمانی به کامل‌ترین شکل عمل می‌کند که دیگر نیازی به حضور مستقیم نداشته باشد؛ هنگامی که قربانی، خود نگهبان مرزهای قدرت شود.

از این منظر، پایان داستان افشای عمیق‌ترین شکل آن است؛ تبعیضی که آن‌چنان درونی شده‎است که انسان، پیش از آنکه دیگری سخنی بگوید، خود را از حق سخن گفتن محروم می‌کند. بدین ترتیب، «عطر گل سنجد» داستان روایت عمری است که زیر سایۀ هراسی زیسته که هرگز مجال آزموده شدن نیافته است. تراژدی نهایی، در آن است که راوی هرگز فرصت نداد حقیقت، جایگزین تصور شود.

نتیجه‌گیری

خوانش «عطر گل سنجد» بر اساس نظریۀ هومی بابا نشان می‌دهد که این داستان را نمی‌توان صرفاً روایتی از عشقی ناکام یا حتی تبعیضی قومی و دینی دانست. آنچه روایت نویسنده را از بسیاری از داستان‌های اجتماعی متمایز می‌کند، شیوهۀ بازنمایی قدرت است. در این داستان، قدرت در قالب هراس، سکوت و خودسانسوری عمل می‌کند. راوی پیش از آنکه با طردی واقعی روبه‌رو شود، خود را در موقعیت طردشدگی قرار می‌دهد و همین تصور، مسیر زندگی او را تغییر می‌دهد.

از این منظر، مفهوم «دیگری» در اندیشۀ هومی بابا تنها به فردی متفاوت از نظر قومی یا دینی اشاره ندارد؛ بلکه به وضعیتی اشاره می‌کند که در آن، انسان همواره احساس می‌کند پذیرش او مشروط است. راوی داستان نیز دقیقاً چنین وضعیتی را تجربه می‌کند. او در همان شهر، همان دانشگاه و همان فضای فرهنگی زندگی می‌کند، اما یقین دارد که آشکار شدن هویتش، همۀ این تعلق‌ها را بی‌اعتبار خواهد کرد. این یقین، نه برآمده از تجربه‌ای مستقیم، بلکه حاصل حافظۀ تاریخی و مناسبات اجتماعی‌ای است که تفاوت را همواره با سوءظن نگریسته‌اند.

تحلیل داستان نشان داد که مهم‌ترین مفهوم بابا برای فهم این روایت، «فضای سوم» است. عشق میان راوی و دختر، می‌توانست به فضایی بدل شود که در آن، هویت‌های متفاوت نه در تقابل، بلکه در گفت‌وگو تعریف شوند. دختر از همان آغاز، چنین امکانی را پیشنهاد می‌کند. او نام راوی را به انتخاب خود تغییر می‌دهد، بی‌آنکه در پی دانستن پیشینۀ قومی یا دینی او باشد. در منطق او، رابطه مقدم بر برچسب‌های هویتی است. اما راوی، به دلیل هراس درونی‌شده، هرگز وارد این گفت‌وگو نمی‌شود. در نتیجه، فضای سوم نه به سبب مخالفت آشکار جامعه، بلکه به سبب غیبت گفت‌وگو شکل نمی‌گیرد.

از سوی دیگر، مفهوم «هویت ترکیبی» نیز در سراسر داستان حضوری تعیین‌کننده دارد. راوی، انسانی چندلایه است؛ دانشجو، دوست، عاشق، شاعر، مهاجر، پدر و عضو جامعه‌ای چندفرهنگی. با این همه، او خود را ناگزیر می‌بیند که همۀ این ابعاد را در برابر تنها یک ویژگی هویتی قربانی کند. همین فروکاستن انسان به یک برچسب، همان خشونت نمادینی است که بابا نسبت به آن هشدار می‌دهد. داستان، با ظرافتی چشمگیر، نشان می‌دهد که بحران از آنجا آغاز می‌شود که انسان خود نیز این فروکاست را باور می‌کند.

همچنین، خوانش داستان در پرتو مفهوم «تقلید» آشکار ساخت که نویسنده نقدی عمیق بر مدرنیتۀ سطحی جامعه ارائه می‌دهد. فضای روایت، فضایی شهری و فرهنگی است؛ شخصیت‌ها به دانشگاه می‌روند، سینما می‌بینند، شعر می‌خوانند و با هنر انس دارند. اما این نشانه‌های مدرن، هنوز به پذیرش تفاوت نینجامیده‌اند. جامعه، صورت مدرنیته را پذیرفته است، اما منطق سنتی مرزبندی هویتی همچنان در ژرف‌ساخت آن باقی مانده است. بدین ترتیب، داستان تصویری از جامعه‌ای ارائه می‌دهد که «تقریباً مدرن» است، اما هنوز «کاملاً مدرن» نشده است؛ همان وضعیتی که بابا از آن با تعبیر «تقریباً همان، اما نه کاملاً» یاد می‌کند.

یکی از مهم‌ترین دستاوردهای ادبی داستان، بهره‌گیری از نماد «عطر گل سنجد» است. گل سنجد در فرهنگ فارسی یادآور بهار، عشق و خاطره است، اما نویسنده آگاهانه از خود گل سخن نمی‌گوید، بلکه از عطر آن سخن می‌گوید. عطر، حضوری نامرئی اما ماندگار دارد؛ همانند هویت و همانند حافظه. راوی می‌تواند سال‌ها از گذشتۀ خود فاصله بگیرد، مهاجرت کند، خانواده تشکیل دهد و زندگی تازه‌ای آغاز کند، اما با استشمام همان رایحه، همۀ گذشته با تمام جزئیاتش بازمی‌گردد. عطر، در این داستان، نه فقط استعارۀ عشق، بلکه استعارۀ هویتی است که هرگز از انسان جدا نمی‌شود.

پایان داستان نیز تمام ساختار معنایی روایت را دگرگون می‌کند. هنگامی که همسر راوی هویت او را آشکار می‌کند، خواننده نیز همچون راوی در انتظار واکنشی منفی است. اما دختر، بی‌هیچ تردیدی، همان جملۀ سال‌های دور را تکرار می‌کند: «چه فرق می‌کند؟ من از کسی که خوشم بیاید احمد می‌گویم.» این جمله، نه فقط حلقۀ آغاز و پایان داستان را به هم پیوند می‌دهد، بلکه همۀ پیش‌فرض‌های راوی را نیز به پرسش می‌کشد. نویسنده، بدون آنکه وجود تبعیض را انکار کند، نشان می‌دهد که گاه بزرگ‌ترین مانع گفت‌وگو، نه داوری دیگری، بلکه داوری‌ای است که فرد پیشاپیش در ذهن خود تثبیت کرده است.

از این رو، می‌توان گفت کشف اصلی این مقاله آن است که «عطر گل سنجد» بیش از آنکه روایت شکست عشق باشد، روایت درونی‌شدن هراس از دیگری است. تراژدی داستان از لحظه‌ای آغاز نمی‌شود که جامعه مانع عشق می‌شود، بلکه از لحظه‌ای آغاز می‌شود که راوی، جامعه را در ذهن خود بازسازی می‌کند و صدای آن را پیش از هر مواجهه‌ای می‌شنود. او نه به دلیل تجربۀ طرد، بلکه به دلیل انتظار طرد، از گفت‌وگو چشم می‌پوشد.

در این معنا، «عطر گل سنجد» داستان ناتوانی جامعه در تولید «فضای سوم» است؛ فضایی که در آن هویت‌های متفاوت بتوانند بدون هراس از حذف، با یکدیگر سخن بگویند. شکست نهایی، شکست دو انسان نیست؛ شکست جامعه‌ای است که هنوز تفاوت را تهدید می‌بیند، نه امکان. تا زمانی که چنین فضایی شکل نگیرد، مدرنیته تنها در سطح ظواهر باقی خواهد ماند و انسان‌ها همچنان پیش از آنکه دیگری آنان را انکار کند، خود را انکار خواهند کرد.

از این منظر، داستان ایشور داس را می‌توان یکی از دقیق‌ترین روایت‌های ادبی دربارۀ «حق آشکار بودن» دانست؛ حق آنکه انسان بتواند حقیقت وجود خویش را بی‌هراس بیان کند و بداند که تفاوت، پایان گفت‌وگو نیست، بلکه آغاز آن است.

منابع

سایه های کوچه تنگی دیوان اثر ایشرداس

منابع اصلی هومی.ک. بابا

  1. Bhabha, Homi K. (1994). The Location of Culture. London: Routledge.

مفاهیم:

  • Third Space (فضای سوم)
    • Hybridity (هیبریدیّت)
    • Mimicry (تقلید)
    • Ambivalence (دوگانگی)
    • Colonial Anxiety (اضطراب استعمار)
    • Stereotype (کلیشه)
  • Bhabha, Homi K. (1985). “Signs Taken for Wonders.” Critical Inquiry, 12(1), 144–165.
  • Bhabha, Homi K. (1984). “Of Mimicry and Man.” October, 28, 125–133.

Robert J. C. Young (2003).

Postcolonialism: A Very Short Introduction.

این نوشته، باری نخست در مجله وزین پارسی بان نشر گردیده


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد