ناگهان از حرکت ایستاد. هر دو دستش را از جیبِ کاپشن بیرون کشید و نگاهش را بر آنها دوخت. آری به دستانش مینگریست؛ انگشتانی باریک به مثال قلم داشت. هر ده انگشتش یکی پس از دیگری، در خود می لرزیدند.
دستانش از فرط سردی خشک و بیآب، چنانکه گویی به پیری رسیده باشند. نوری از آن سوی جاده مجال میداد تا بر تاریکی غلبه کند. چندی به دستان ضعیفش دید و سپس به سرعت چون برگی خشک درهم فشرد و به پناه جیبهایش سپرد و گفت:
«چه باید کرد؟»
این حرکت، هرچند ناخواسته او را رنجاند. آهی از دل کشید، سری به تأسف تکان داد و زنخ و بینیاش را زیر شالی که محکم بر گردنش پیچانده بود، مستور ساخت. از آن چهره چیزی پیدا نبود جز دو چشمی که به سیاهی میگرایید.
هوا سرد بود و بادی از روی یخ به هر سو میوزید؛ با هر وزش چون سوزنی تیز پوست را میگزید. تکههای یخ سطح زمین را فرش کرده بودند و راه رفتن را به مشقت میانداختند.
در آن محل در دامِ تاریکی گرفتار شده بود. در رگهای خسته و سرد تنش، ترس پرپر میزد و گویی همهای درها به رویش بسته شده بودند. برف بود و یخ بود و سرمایی که نفس را بند میآورد.
قدمهایش با هر نوری که از دور یا نزدیک به چشم میخورد شتاب میگرفت تو گویی در دل تاریکی کسی در پیاش باشد. هرگز این چنین تاریکی را دوست نداشت. شب هنوز فرا نرسیده بود. تاریکی، عصرگاهان شهر را بلعیده بود. سپهر خشمگین بود و نزدیک مینمود که برفی سنگین از راه برسد.
چند روزی میشد که آسمان از بارش دست کشیده بود و برفهای کهنه زیر پا پیادهروها را به آینههایی یخزده و لغزنده بدل کرده بودند.
تنها و غمگین بود. خشمش او را سخت میرنجاند. زانوانش گویی سرسرهای بودند که او را میکشاندند انگار دلشان برای قدم زدن تنگ شده بود. قدم زدن در این هوا هیچ گاه چنین حس و حالی نداشت.
آن روز با رهگذری برنخورد. با خود می گفت:
«چه عجب! این بار شانس یار من بود. یک جاده دیگر هم میروم، چه باید کرد؟»
درختان کوتاه و بلند، چون چوبهای خشک در آغوش برفها ریشه دوانده بودند. شاخهها بیبرگ و سفید. پنداری برخی اشک میریختند؛ اشکهایی که مانند آبشارهای کوچک و بزرگ، بیحرکت، یخ بسته بودند. حتی باد با تمام سرعتش قادر نبود اشکها را از رخسار درختان پاک کند.
صدایی از دوردست ها به گوشش رسید. صدای آژیر موتری بود. نمیدانست از آمبولانس است یا از آن موجودات. تپش قلبش تندتر میشد. کلاهش را پایین تر کشید و تا میتوانست پوستش را مخفی نگاه میداشت. زیر لب اینگونه زمزمه می کرد:
««لعنتی در زمستان تیره تر میشود. لعنتی، در روزهای برفی عین به سیاهی میخورد
این حرکات از حس های منشع میگرفت که آکنده با ترس بودند. گویی از خود نیز میترسید. به این فکر میکرد که چرا به ای روز افتاده بود. نه جای در خانه خودش داشت و نه در خانهای بیگانه. چند سالی میشد که خانه را ترک گفته بود، البته او هنوز طفلی بیش نبود. تنها میدانست که باید دست مادر را محکم چسپیده وسخنی به زبان نیاورد. اما اکنون به جوانی رسیده بود. به حقیقتی که فرسنگها از آن کوچههایی که روزی در آن بازی میکرد فاصله داشت. ترک گذشته تنها چیزی بود که تا به امروز او را متعجب ساخته بود و گاه نیز اشکهای مادر در فراق خانوادهاش، او را با اندوهی گذرا آشنا میکرد. با این حال، هرگز به درک اصلی ماجرا نرسیده بود مگر همین چند روز اخیر هنگامی که مکاتب، دانشگاها، و زندگی اجتماعی برای گروهی محدود گشت. آن گروه مهاجرانی بودند که در این دیار غربت زندگی میکردند. او برای نخستین بار در اوج جوانی طعم مهاجرت را چشد؛ طعمی که تلخ و زهرآگین بود. با خود میگفت:
«یعنی آنها در این سالها چگونه با این طعم زندگی کرده بودند؟»
در این چند روز که در خانه خودش زندانی شده بود، اندیشهها چون خوره مغزش را متلاشی میکردند. مگر نه اینکه بیگانگی در دیار دیگری خود شهامت میخواهد؟
با روان خویش در گفتوگو بود:
شما ای روان من،
انگار در تضادی سیاه نفس میکشید.
گاه میگریید و گاه میخندید،
گاه بی خیال همه چیز
و گاه چون دیگ آش قلقل میزنید.
شما ای روان من،
چرا اینگونه در گشفتید؟
مگر تاریخ جز تکرار اندوه چیزی دیگری بوده است؟
مگر عمر کرمهای شبتاب همیشه کوتاه نبوده؟
مگرجنگ پایانی داشته؟
شما ای روانِ من،
این همه چشم انتظاری برای چیست؟
مگر نمیدانید هنوز گرسنگی است،
هنوز تشنگی است؟
ستارهها هنوز از جنس آتش اند و ابرها از جنسِ خاکستر.
باران از چشم آدمها میبارد،
فقط قطرههایش سنگینتر شده اند.
جنگ هنوز بر سر قدرت و دیگی خالیست،
و تکه سنگها چون آب نبات،
میان دستهای کودکان دست به دست می شوند.
شما ای روان من،
چه خیالی در سر دارید؟
مگر نمیدانید سیرها سرتر شده اند و گرسنهها گرسنهتر.
گوشتها میسوزند،
و کودکان در خون جان میدهند.
شما ای روان من،
چشم بگشایید به حقیقتی اندوهگین.
کرمهای شبتاب جایشان را به موجوداتی داده اند که از جنس آتش اند.
باور کنید، هیچ پناهگاهی نمانده است.
شما ای روان من،
مگر نمیدانید آدمیزاد همان است که بود؟
هنوز خشم،
هنوز حرص،
هنوز نفرت.
و جنگ همیشه راهی برای بازگشت پیدا میکند.
خانهها زیبا و مجلل بودند، خانههایی که انسانهای قرن بیستویکم در آن میزیستند. لباسی سپید با دامن یخی بر تن داشتند که چراغ های رنگا رنگ از گوشه و کنارشان میدرخشید. پنجرههای شیشهای درست به روی خیابان باز میشدند و باغچهای پر از برف و تک درخت زیبا را در معرض تماشا قرار میدادند.
لختی محو زیباییها میشد، مثلاً آن لامپهای چیده شده روی بتههای سرو که یک لایه برف آنها را پوشانده بود و با این حال هنوز میدرخشیدند.
این خانهها متعلق به دیاری بودند که در تمدن حرف اول را میزدند؛ مردمانی شسته و رفته داشت، خیابانهای مجلل و دکانهای پر زرق و برق. اما در ذهن او چیزهای دیگری در ستیز بودند؛ آیا تمدن به سیمهای لامپها در جریان است یا در رگ های آدمیان؟ آیا این دیار که سالهاست در آرامش خو گرفته است، تمدن را در خیابانهای خود به جلوه نشانده یا در سرکهای مغز شهروندانش؟ مگر نه اینکه حرف اول زدن در تمدن یک ادعا بوده و بس.
مادامی که به سربالاییها میرسید، بادی تندخو او را از حرکت باز میداشت و چون پارچهای بی جان دور خود میپیچید. با این حال، میکوشید مچ پاها و خطوط چهرهاش به تمامی آشکار نشوند. زیر لب میگفت:
««دیگر وقت رفتن است.
آن روز باد غباری از یخ را نیز با خود میآورد گویی طوفانی غیرمنتظره در راه بود. درست وسط خیابان، خیزشی از برفها و دانههای یخ را غریب گونه میرقصاند. چندی اطرافش را نگریست؛ هیچ انسانی نبود. بیآنکه به چیزی بیندیشد، کلاه را از سر برداشت و شال گردنش را زیر زنخش نشاند. اجازه داد باد تندخو، برادههای یخ را لابهلای موهایش بپاشد. پوست صورتش یخ بست و گوشهایش به سرخی گرایید. تا آن روز این گونه از یخ زدن لذت نبرده بود. چیزی پوستش را لمس میکرد؛ این نوازش خشمگین را دوست میداشت. چشمانش را بست و به آسمانی دید که ابرهایش نامعلوم بودند. آه، آیا این آزادی بود؟
آزادی! دیگر واژهای غریبی نبود، نام آشنا داشت. اما معنایش هنوز در میان مردم گم بود. سالها مردم برای آزادی جنگیدند اما بیخبر از آنکه آزادی خود یعنی انسانی زیستن؛ یعنی که انسان بتواند از ویژهگی ذاتی که خداوند با آنها او را آفریده است بهره ببرد، بیآنکه وحشتی در دل داشته باشد. آزادی یعنی برای خویشتن زیستن؛ آنگونه که مادامی که به آینه مینگری، به جای شرمساری و تردید، تنها زیبایی خلقت پرودگار را ببینی. آزادی یعنی آزادانه قدم زدن بر زمینی که شاید روی ورق از آنِ دیگری باشد، اما تو نیز حق نفس کشیدن و زیستن بر آن را داری.
جوان بود و سخت در دامان ناباوریها افتاده بود. چیزی در درونش زمزمه میکرد که آن آزادی را نه از دیاری که از آن آمده است خواهد یافت، و نه در سرزمینی که اکنون در آن قدم میزند.
و مرزها خطوطی اند که با دست نحیف انسان کشیده میشوند.
تنها یک خط، برای سرزمینهای پهناور تصمیم میگیرد.
همان خط، انسان را به موجودی غریب بدل میسازد.
آرزوها شکل میگیرند؛
آرزوهای دور و دست نیافتنی.
محلی که در آن زندگی میکرد، اغلب هم یار سکوت بود. در این محل، همه برای او بیگانه بودند؛ جز سنجاب ها، خرگوشها و گاهی هم آهوهانی از جنگل راه گم کرده و در میان خانهها سرگردان بودند.
نیم ساعتی میشد که هنوز قدم میزد و باز با خود گفت:
«بیا، دو خیابان دیگر هم میروم»
هرچه خون در رگهایش بیشتر جریان مییافت، اندیشهها ذهنش را عمیقتر در خود غرق میکردند. بیش از همه، پشیمان بود از اینکه نیم ساعت پیش دستانش را آنگونه نگریسته بود. آن نگاهها گویی از چشمی غیر از چشم او برخواسته بودند. جرأت نداشت دوباره به آنها بنگرد، انگار دستها از آن او نبودند. با خشمی در درون زمزمه میکرد:
«يعنی آنها با یک نگاه مرا بیگانه خوانده و از من پرسشها خواهند کرد؟»
واژه ای چون تبعیض در ذهنش میچرخید. آن روزهای که هنوز در بازیهای کودکانه سرگردان بود، هیچ شناختی با این واژه نداشت. بعدها آن را در میان سخنهای آدمیان شناخت و معنایش را در نگاها، سخنان و فاصله هایی که میان انسانها ساخته میشد، تعریف کرد. اما این بار، تحقیر انسانی تنها یک رفتار ساده نبود؛ باری بود که گروهی از انسانها بر دوش می کشیدند و بر خیابان ها می آوردند. تبعیض، ریشهای عمیق دارد. گاه خود به کلیتی هولناک بدل میشود و آدمیان از آن شاخه می گیرند، و گاه از کلهای دهشتناک سرچشمه میگیرد؛ چون نفرت و حس برتریجویی و تبعیض نژادی. تبعیضی که از نژاد برمیخیزد، دلی چرکین و نگاه بیمار دارد. تنها با یک نگاه، بی هیچ سخنی، میان انسانها فاصله میاندازد؛ فاصلههای که گاهی از مرزها نیز بلندتر می شوند.
حسها میآمدند و میرفتند؛ خبرهای روزانه چون خوره، مغزش را میجویدند و متلاشی میکردند
اکنون ترس با او هم قدم شده بود. در هیاهوی رقص یخ ریزهها، گویی کسی او را دنبال میکرد. به پشت سر می نگریست موجودی نبود. و باز به راهش ادامه میداد. چراغهای کنار خیابان یکی پس از دیگری جان می گرفتند. حالا بیش از هرچیز از ظاهرش رنج میبرد و میبایست چون لاک پشتی، زیر پوستش بخزد.
با خود میگفت:
اگر به من نزدیک شدند، به آنها میگویم من آن کسی نیستم که شما دنبالش هستید، بیایید ببینید. فقط یک دانشجویی ساده و بیضررم. لعنت به من، حرف زدن هم بلد نیستم:
چیزی درونش زمزمه میکرد:
«-«تو مبجور به حرف زدن نیستی. کافیست پوستت نقش خود را بازی کند
«-«دهنت را ببند، ساکت باش. ای کاش دیروز آن کار را کرده بودم.
نزدیک به یک ساعت بود که هنوز با ساز باد می رقصید. خبری از انسان نبود؛ گویی در این محل همگان مرده بودند. اما نشانه های از زندگی هنوز باقی بود. برخی برفهای مقابل خانهها را پاک کرده بودند و گرمای خانه ها از بیرون به چشم می خورد. با خود گفت:
«یعنی آنها خوشبخت ترند چون شباهتی به من ندارند؟»
هر از گاهی افکار به اوج می رسیدند؛ اسیر اتفاقات کتابی می شد که روز پیش خوانده بود. در این خیابانِ به ظاهر زیبا دنبال مغازه ای میگشت. گذز زمان او را به فکر میانداخت چند روزیست که به کافه نرفته است. تا کافه، نیم ساعتی پای پیاده فاصله داشت. اما جبری نامرئی مانع رفتنش میشد. با آمدن طاعون، همه ناگفتهها با بیشرمی صدا بلند کرده بودند؛ ناگفتههایی که روزی به زبان آوردنشان ناممکن مینمود. با این افکار قلبش می گرفت، سست میشد. اکنون خود را از چشم دیگران می دید و غمی فراگیر سراپایش را دربر میگرفت.
خیلی جوان بود و گاهی نمیتوانست خشمش را مهار کند. در ناباوری عمیقی به سر میبرد. تا آن روز، هرگز این چنین از خودش نفرت نداشت. دلش میخواست وسط یکی از آن خیابانها جامه پاره کند،کلاهش را بردارد و از گلو فریاد بزند؛
««کمکم کن، کمکم کن…
وضعیت هوا با کمک هوش آهنین قرن بیستویکم پیشبینی شده بود؛ چند روز آینده بارش سنگین برف این شهر را دگرگون میکرد. این یعنی قدم زدن تقریباً ناممکن میشد. باز با خود زمزمه میکرد:
«یک جادهٔ دیگر هم میروم…»
گاهی از خیابانی میگذشت که شاید سه بار بیشتر از آن عبور کرده بود. صدای آژیر از مرکز شهر، گوشهایش را پر میکرد و رنجی غریب را در این شارع سرد میپراکند. رنج و یخ گویی به هم گره خورده بودند.
پس از اندیشیدن بسیار به این یقین رسیده بود که این ترس نیست که همواره او را می آزارد. بساکه حقیقتی تلخ است که در جامهای خوفناک ظاهر میشود. حقیقتی که باورش برای امثال او دشوار بود و پریشان خاطرشان کرده بود.
با صدایی بلند و لبهایی که چون چوب خشک شده بودند، زمزمه می کرد:
«مگر ممکن است! چنانکه در تواریخ آورده اند، این بیماری مدتها بود کمرنگ گشته بود. چگونه میشود که نسلِ انسان معاصر دامنگیرش شده اند؟ عجب است، هر روز یکی را خفت میکنند و میبرند. حالا کاری به خفت کردنشان ندارم؛ مسئله این است که آن موجودات باوجود این بیماری، چگونه هنوز این قدر قدرت دارند؟ چرا چشمانشان هنوز رنگها را تشخیص میدهد؟ بگذریم.. به اینها هم کاری ندارم. مسئله این است که چگونه نسل معاصر به رهگذران حمله میکنند، آنهم بر اساس رنگ پوست و موی.. باید خفه شوم، میدانم.»
کنار جادهای رسید که پاهایش چون سرسره ای میلغزید. دمی احتیاط پیش گرفت و ناگهان چشمش به رهگذری کوچولو افتاد. برق نگاهش از زیر سایه کلاه درخشید. لحظهای فراموشی به سراغش آمد؛ روی پنجههای پایش نشست و به این موجود کوچک سلامی داد. خارپشتی بود چاق و چله، با پوزهای سپید چون برف و پاهایی باریک شبیه سیخ کبریت. نخست درنگی کرد گویی تعارف دارد که «اول شما برو» و او با نشستن کنارش، گفت:
«خواهش میکنم، اول شما برو کوچولوی نازنین»
خارپشت گامهایش را تیز کرد و پشت خانهای چوبی از نظر ناپدید گشت. با دیدن این مخلوق پنداری بار دیگر به آزادی رسیده بود؛ نه رنگی در ذهنش مانده بود، نه صورتی، نه هویتی، نه مذهبی، نه رنجی..
هوا به تیرگی میگرایید و سنجابها نیز به پناهگاهای خود خزیده بودند. اما او هرچه خشم هوا بیشتر میشد، آرامش و حسامنیت بیشتری میگرفت. موترها کمتر میگذشتند، نور کمرنگ میشد و بارش برف شدت می گرفت. این یعنی طاعون راهش را گم میکرد؛ زیر یخها، چشمانش از پشت آن افسار سیاه، کور میشد و دیگر کجا بود رنگ پوست را تشخیص دهد.
معذالک، او راهش را ادامه میداد و افکارش به پرتگاه سقوط میلغزیدند. حقیقتی تلخ ناخواسته وادارش میکرد به ناممکنها سر بزند. آه بکشد و دنبال چارهای بگردد. گاهی غرق داستانهای که خوانده بود میشد:
«چه خوب میشد اگر همین خیابان بغلی، [1]مغازهٔ خانواده تواچ میبود.. بخدا سوگند میرفتم و یکی از مشتری هایش میشدم. بخشکه این شانس، اگر آن مغازه واقعی میبود، نجات از این مخمسه چقدر ساده تر بود.
به خیال این که شاید خداوند آرزوی آنیاش را برآورده کند به خیابان بغلی پیچید. درست سر جاده زیر چراغی که برف آرام آرام چون شگوفه بر آن مینشست، ایستاد. خیره شد به خیابان، محو این زیبایی در جستوجوی مغازهای که هرگز وجود نداشت.
اطرافش را نگریست، به دیروز و پریروز فکر کرد. سپس به خود آمد؛ همه چیز همان گونه بود که در شهر آخرالزمانی کتاب توصیف شده بود. تاریکی همه جا را بلعیده بود. اما این بار، تاریکی نه فقط از عرش و زمین، که از سوی انسانهای قرن بیستویکم نیز بر تن این سرزمین سایه انداخته بود.
او به دنبال سعادت میگشت. آنی که به نظر میرسید دیگر وجود نخواهد داشت. راستش را بخواهید، خود و بیگانه درهم ریخته بودند. به چه کسی میشد اعتماد کرد؟ به جانورانی که تن انسانی را میدریدند اگر شبیه خودشان نبود؟ به مردمانی که حالا در خانههای گرمشان خوابیده بودند؟
با این حال گروهی از بازماندگان بشریت هنوز جان در تن داشتند و در مرکز شهر فریادها سر میدادند و مبارزه ها برپا میداشتند.
کلافهتر از همیشه با خود زمزمه میکرد:
«چه باید کرد! شاید بهتر باشد بروم میانشان و بجنگم.. فریاد بزنم که ای بیناموسان، من که راه درست را میروم، دیگر از من چه میخواهید؟ درست دو هفته میشود که در خانه زندانیام، چرا؟ چون از نژاد دیگری هستم! در حالی که همصنفیهایم بخاطر پوست سفیدشان آزادانه زندگی معمولی خود را ادامه میدهند..»
اما آیا با نعره کشیدن در خیابانها ذهنیتهای متعفن را میتواند تغییر داد؟ او خود نیز پاسخی به این پرسش نداشت.
اما باز صدایی درونش او را به خاموشی میخواند:
««دهنت را ببند، تو حرف زدن بلد نیستی…
برف شانههایش را پوشانده بود و او بیامان در سکوت زمستان گام بر میداشت.
از شما چه پنهان، چند روزی میشد کلماتی را مدام با خود تکرار میکرد؛ آنانی که از روی خشم کنارهم چیده میشدند و گاه نیز از روی ناامیدی. بیصدا میآمدند و در ذهنش مینشستند:
«ذات انسان، و آنچه در درونش میجوشد،
مرا به خشم میآورد.
آه انسان، آنی که همیشه دیر میفهمد،
زیبایی را.
وقتی که دیگر از دست رفته
و آنگاه که به تاریکی رسید،
تازه میفهمد نور را..»
میکوشید به آنها وزن دهد، شدت خشمش را فزونتر کند، قافیه ببندد؛ چون شعری. خلاصه بگم، به دیوانگی می زد. در آن حین در دریایی ناامیدی بازیچه موجهای طوفانی میشد و همینکه کنار درختانی که شکل روح به خود گرفته بودند، قدم میزد، درد دلش را خالی میکرد:
«چند وقتیست به این میاندیشم که پایانی به این زندگی بدهم. تنها آرزویم این است که برای چیزی یا کسی زندگی کنم. درد آنکه هرگز درک نشوی، زخمی است خاموش. همه از شکنجههای جسمانی سخن میگویند اما شاید هیچ عذابی بدتر از شکنجههای ذهنی نباشد. چه غمگین است که انسان شهامت آزادانه زیستن را نداشته باشد.»
کاپشنش را سپیدی برف پوشاند. نگاهی به اطراف انداخت. باد انگار پر کشیده و رفته بود. برف آرام و بیصدا، کوچههای یخ زده را میپوشاند. درختانی که تنهشان با چراغهای کریسمس آراسته شده بودند، زیبایی باشکوهی داشتند. اکنون صدای قدمهایش واضعتر شنیده میشد؛ قرچ قرچ. از این صدا لذت میبرد. هیچ آژیری در کار نبود؛ شاید طاعون گرفتار خشم خدا شده بود.
دستانش را از جیب بیرون آورد و رو به آسمان گشود. دانههای براق برف گویی از بهشت میآمدند و کف دستش را لمس میکردند. پشت دستانش را نگاهی انداخت، مژگانش زیر لایهای از سفیدی گم شده بود. رنگ پوستش را با سفیدی برف افتاده روی زمین مقایسه کرد. از شما چه پنهان، این مقایسه را اصلاً نمیپسندید اما این روزها ناخواسته گرفتار این امر شده بود که رنجی عمیق داشت. در گذشته، چیزی در درونش او را میرنجاند که نکند بیگانگان او را با رنگی تیره محکوم کنند اما این فقط یک حس بود و بس. اما اکنون او مهاجری بود که رنگ پوستش سفید چون برف نبود. در حالی که به دست نحیفش مینگریست، رو به آسمان گفت:
«چه میشد اگر من چون این برف سفید بودم؟»
بد برداشت نکنید رفیقان، تا آن شب هرگز چنین آرزویی نکرده بود شاید در گذشته حسی گذرا بوده اما نه با اشک.
او جوانی بود که گویی از بقیه تفاوت داشت؛ سخت گرفتار افکاری میشد که شاید خیلیها از آن گذر میکردند. بهطور مثال با آمدن طاعونی که شهر را بلعیده بود. بودند مهاجرانی که در خانه گل میگفتند و گل میشنیدند؛ راضی بودند از اینکه مردم مهربان شهر برای آنها آذوقه می آوردند تا آنان با طاعون روبرو نشوند و در خانههای خود زندانی بمانند. اما او قادر نبود این حقیقت را بپذیرد. گاه آرزو میکرد با یکی از آن نژادپرستان که تنفگ بر شانه و ماسک بر چهره میتاختند، روبرو شود و خشم درونش را نثار آنان کند. گویی آن یک آرزوی ماند چرا که او تنها نبود.
اکنون سپیدی برف، خانهها و انسانهای درون آن خانهها بر او برتری یافته بودند. این برتری انگار علنی شده و سرزمین را تسخیر کرده بود. او جز جهانی بیعدالت چیزی نمیدید.
گویی دستی گلویش را میفشرد. شال گردنش را شُل کرد. برف سر و صورتش را پوشانده بود. راههای فرعی را در پیش گرفت. با این حال بیوقفه گرفتار پندارهای میشد که راه رفتن را برایش دشوار میساختند. خانههای چوبی را یکییکی از هم تمیز میداد:
««اینجا همه خوشبخت اند
صدایش گرفته بود گویی صدای غم بود. به این باور رسیده بود که انسانهای این سرزمین با داشتن پوستی سفید و هویتی دروغین برترنما، خوش اقبال بودند. تنها چند قدم با خوشبختان فاصله داشت. خانهها را بینقص میدید. چگونه به این روز رسیده بود؟ این بینقصی از کجا به باوری بدل شده بود؟ اما میدانست در همین شهر، خانه های هستند با مستأجران بیگانه؛ پوستی به سفیدی برف ندارند و از سرزمینهای دور برای آزاده زیستن مهاجرت کرده بودند. آنان را خوشبخت نمیدید. میدانست که این روزها چراغهای خانههایشان خاموش اند، پشت دیوارهای بسته پنهان. سری تکان داد و شانههایش را به هم نزدیکتر کرد و با صدایی که بیشتر به ناله می مانست زمزمه کرد:
«چه باید کرد؟»
شب به پختگی رسیده بود. برف چون سیلاب میبارید. هوا گویی نرمتر شده و خیابانها زیر نور چراغ لم داده بودند.
میدانست مادرش نگران است. آخر آن روزها طاعون به هر کجایی شهر که میخواست دست درازی میکرد. اما پاهایش رها نمیشدند. نگاهش چنان بود که پنداری این آخرین دیدار با طبیعت است. باز در قفس سوگ اسیر گشت. صدایی آمد. ایستاد. زیر لب گفت:
««شاید صدایی ناقوس آن خانه باشد.. حالا که باد نیست!
سرش را به سرعت دزدید. از نگاه کردن به خانهها رنجید. خود را بیگانهترین حس کرد. هیچ سلاحی برای دفاع از خود نداشت. سخت در اندیشه فرو رفت. با خود استدلال میکرد؛ آیا همهٔ آن درسها، کتابها، شعارها و سخن ها پوچ بودند؟ سالها در مکاتب و دانشگاها برتری براساس لیاقت بود و تلاشهای بیوقفه. آیا تمامی آن تلاشها پوچ بودند؟
اکنون که دست در جیب قدم روی برفهای خشک میگذاشت، ناامیدتر از همیشه بود. ناگهان دردی زانوانش را لختی متوقف کرد و درجا ایستاد. چشمانش ترسی را به نمایش میگذاشتند که تا آن شب به سراغش نیامده بود. ترسی جانکاه که از ناباوری و یأس بر میخواست. چیزی به او میگفت:
««اکنون رقابت براساس هویت و رنگ است.
با خود میاندیشید چگونه ممکن است در این کارزار به پیروزی رسید و طعم خوشبختی را چشید؟ آیا در چنین میدان نابرابری، تلاش به تنهایی کافی بود؟ به نظر او این اندیشه بیش از آن که دشوار باشد، ناممکن مینمود. اگر معجزهای رخ میداد و رنگش همین دم سپیدِ سپید چون برف میشد، آیا در آن سرزمین طعم واقعی آزادی را حس میکرد؟
وقت رفتن بود. راه خانه را برگزید؛ دستها در جیب، کلاه تا بناگوش کشیده و شال محکم دور بینی پیچیده. گامهایش به کندی میگرایید. هنوز در زندان بود. قلبش میتپید؛ ضرب آهنگی که حالا دیگر به آن خو گرفته بود. گویی از مغازه خانوداه تواچ بر می گشت خانم تواچ با مهربانی راهی را پیش پایش گذاشته بود. به نظر می رسید شیشهای از اکسیر میان انگشتانش در جیب پنهان باشد.
هرچه به خانه نزدیکتر میشد، صدای مادر در گوشش طنین میانداخت:
««چرا باید بترسیم! آن موجودات خدا نترس به مردمانی چون من و تو چی کار دارند؟ ما که گناهی نکرده ایم. ما که غیرقانونی در این شهر زندگی نمیکنیم که باید بترسیم.»
«مادر، رنج را با این سخنان سرکوب میکرد. گذرا بود. –
نمیدانست این طاعون ریشه دارد و به این سادگی نیست. تاریخ که نخوانده مادر مظلوم من. خیال میکند همه مثل خودش مهربان اند. این طاعون بوی تبعیضمی دهد. و اکنون در رگهای قدرتمندان دویده. کاری به قانونی و غیر قانونی ندارد. تبعیض تبعیض است.
دم درِ خانه چون شبحی ایستاد. کرکرهها فروکشیده بودند و نوری زرد رنگ، کمجان و خفه از پس آنها سالن را روشن میکرد. بیحوصله بود. خشم و سرمای نشسته در انگشتانش، همچون میخی بر جمجمهاش میکوبیدند. نیرویی ناپیدا او را به سوی انبار کشاند. از درِ کوچک وارد شد و آن را پشت سرش، بیصدا بست.
سکوت، با کلیک روشن شدن چراغ شکست. خاطرهها از میان اشیای اطراف مقابل چشمانش رژه میرفتند. با شتاب از میان بایسکلها گذشت بهدنبال چیزی میگشت. آن قدر مصمم بود که لحظهای اجازه نداد تردید، چنگ در او بیندازد. آن صدا، همواره همراهش بود.
آری، آنچه را میخواست یافت؛ تنابی و صندلی که از جنس چوب بود. انبار پر از وسایل بود؛ نتیجه چند سال زحمت پدرش.
دلش به حالشان سوخت، اما چارهای نداشت. تصمیمش را گرفته بود. پس از تدارک، چراغ را خاموش کرد و کورمال کورمال به جایگاه خود برگشت. از تاریکی میترسید. هیبتی سرد گلویش را میفشرد. قلبش تندتر از طوفان.
بیملاحظه کار را یکسره کرد و در همان نخستین حرکت، آن صدا برایش آشکار شد؛ صدای افتادن صندلی.
اکنون برف آرام آرام سقف چوبی انبار را نوازش میکرد. هیچ صدایی به گوش نمیرسید. در پشت حیاط خانه، آدم برفی تنها زیر بارش برف بیچهره میشد. از دودکش بخاری همسایه، دودی کمجان اوج میگرفت. ردِ قدمهایش را برف کمرنگ می کرد. انسانی از قرن بیستویکم، اینجا، بیصدا خاموش شد. این خانه، گویی هرگز خوشبخت نبود.
پایان
[1] اشاره به کتاب مغازه خودکشی اثری از ژان تولی نویسنده فرانسوی. داستان بر سر خانوادهای تمرکز دارد که دکانی دارند و وسایل خودکشی میفروشند.





