ابرهای سفید کجا رفتند؟

عزیز الله نهفته

·

·

ابرهای سفید کجا رفتند؟ داستان کوتاه از عزیز الله نهفته

ابرها در پیش چشمانت در حرکتند. به یاد داری که چگونه ابرها را پله بسازی و از آن‌ها بروی بالا. رفته بودی روستا و این را بی‌بی، که تمام روستا او را «مادرجان» می‌گفتند، برایت یاد داده بود. گفته بود: «بر آخرین شاخه‌ی بلند ناجو که رسیدی، اولین پاره‌ی ابر را محکم بگیر و بعد آن‌گونه که زواله را هموار می‌کنند، ابر را مانند پله هموار کن. از پله‌ی اول که بالا رفتی، دیگر پله‌ها خودبه‌خود مسیر را می‌سازند. آن‌وقت می‌رسی به آن‌جا که خواسته‌ای و زمین مثل سیبی به نظرت می‌آید که تازه رسیده باشد.»

ابرها پیش چشمانت در حرکتند. کسی چوتی‌ات را باز می‌کند. انگار بی‌بی است. می‌گویی: «بی‌بی‌جان، بگذار بروم بالا… حالا نه، بعد که برگشتم، چوتی‌ام را باز کن.»

ابرها پیش چشمانت در حرکتند. همو که مانند بی‌بی است، یک پاره ابر را می‌گذارد روی پیشانی‌ات. ابر سرد و سفید است، مثل برف؛ اما تو احساس گرما می‌کنی. می‌گویی: «بی‌بی، می‌روم بالا و از آن‌جا برف می‌گیرم و می‌خورم. تشنه هستم. بدنم داغ آمده. زبانم را بیرون می‌کشم و می‌گذارم پاغنده‌های بزرگ برف، رقص‌رقصان بیایند و بنشینند روی زبانم.»

ابری تند از پیش چشمانت می‌گذرد. و آن کسی که مثل بی‌بی است، با آواز خفه‌ای می‌گوید: «کاش روستا نمی‌رفت. نمی‌دانم تب دارد یا جن‌های بی‌بی رفته در جانش؟»

بی‌بی را می‌بینی بر دوشک روبه‌رویت نشسته است. به نظرت می‌آید که گربه‌ی بزرگی روبه‌رویت نشسته و جرعه‌جرعه چای سبز می‌نوشد. خنده‌ات می‌گیرد. صدای تک‌تک تسبیح بی‌بی را می‌شنوی. زن همسایه را می‌بینی که با پیر‌دختری می‌آید و درست در مقابل بی‌بی زانو می‌زند. زن همسایه را می‌شناسی؛ اما آن پیر‌دختر را هرگز ندیده‌ای. زن همسایه می‌گوید: «بی‌بی‌جان، این دخترِ یازنه‌ام است. همو که نامزدش گم شده است. آمده که از مادرجان بپرسی در کجا است؟ زنده است؟ مرده است؟ می‌آید؟ نمی‌آید؟»

می‌بینی که بی‌بی تسبیحش را تندتر می‌گرداند. زیر چشم چپش چند چین بزرگ پیدا می‌شوند و چشمش نیمه‌بسته می‌شود. اما تو می‌دانی که بی‌بی از همان درز کوچک همه‌چیز را می‌بیند. می‌شنوی که بی‌بی می‌گوید: «شیرین‌جان، ببین مادرجان… هفته‌ی پیش آمده بود. نمی‌آید. گرمی هم شده. صبح یا شام می‌بود، باز یک چیزی. حالا نمی‌آید.»

می‌بینی که زن همسایه چیزی را زیر دوشک پنهان می‌کند. بی‌بی تسبیحش را روی دوشک، درست جایی که زن همسایه چیزی را پنهان کرده، می‌گذارد و می‌گوید: «خُو، حالا که زحمت کشیدی، تا این‌جا آمدی، یک‌بار کوشش می‌کنم.»

می‌بینی که بی‌بی آهسته‌آهسته سرخ و کبود می‌شود. تکان می‌خورد و بعد سراپا می‌لرزد. یک‌بار فکر می‌کنی که زمین می‌لرزد؛ اما بعد متوجه می‌شوی که این تنها بی‌بی است که می‌لرزد. انگار دو نفر از دو سو او را می‌لرزانند. مورچه‌های ریزی آهسته‌آهسته از پاهایت به طرف بالا می‌روند. آواز نفس‌های بی‌بی را می‌شنوی که تغییر می‌کنند. مورچه‌ها مانند جریانی تند، به‌سرعت در تمام وجودت پخش می‌شوند و بعد چیزی با سنگینی تمام روی سینه‌ات فشار می‌آورد.

از کناره‌های دهن بی‌بی آب لزجی پایین می‌آید. می‌شنوی که بی‌بی می‌گوید: «برو دخترم، آرام می‌شوی. خوشبخت می‌شوی. تا سال دیگر اگر دستت را حنا نکردند، بیا در دستم تُف کن. برو آرام شوی که خبر مادر را گرفتی. برو، مادر صدقه‌ات شود. مسافرت زنده است. زندانی است. اگر نذر بی‌بی را بدهی، زود رها می‌شود.»

آواز بی‌بی دورگه و عجیب به گوشت می‌آید. چیزی که روی سینه‌ات چمبر زده است، آهسته‌آهسته سبک و سبک می‌شود. مورچه‌ها از موی‎رگ‌های بدنت فرار می‌کنند. سرد می‌شوی. ابرها دیگر پیش چشمانت حرکت نمی‌کنند. کسی که مثل بی‌بی است، موهایت را شانه می‌زند. باز می‌شنوی: «خدا می‌داند بی‌بی به او چه گفته. از روزی که برگشته است، هذیان می‌گوید.»

گپ‌های بی‌بی در گوشت طنین می‌اندازد: «دخترکم، وقتی من هم مثل تو خُرد بودم، یک روز «مادرجان» آمد. مرا به آسمان برد. در حویلی ما یک درخت بزرگ ناجو بود. «مادرجان» از همان درخت آمده بود پایین. آمده بود به دیدن من. نماز می‌خواندم. در همان خُردی، چادر‌نماز ننه‌ام را می‌گرفتم و نیمش را زیر پایم می‌افکندم و نیمش را روی سرم مثل چادر می‌گرفتم. «مادرجان» که آمد، چادر را تا کرد و گذاشت روی تاقچه. بعد، مرا با خود برد به طرف درخت. از درخت رفتیم بالا. ابرها در پیش چشمان ما در حرکت بودند. «مادرجان» ابر را همان‌گونه که زواله را هموار می‌کنند، هموار کرد و روی آن پا گذاشت. من هم پا روی ابر گذاشتم. رفتیم بالا و بالاتر. از آن بالا زمین مثل سیب تازه‌رسیده‌ای معلوم می‌شد.»

قطرات سرد آب از پیشانی‌ات پایین می‌آید و از کنار گوشت می‌گذرد. چشم می‌گشایی. انگار بادی وزیده باشد. همه‌ی ابرها از پیش چشمت رفته‌اند. مادرت را می‌شناسی که پارچه‌ی سفید کتان خیس را از پیشانی‌ات برمی‌دارد. می‌پرسی: «ابرهای سفید کجا رفتند؟»

مادر چیزی نمی‌گوید، تنها پیشانی داغت را می‌بوسد و تو در آغوشش آرام می‌گیری. چشم‌هایت را می‌بندی. جهان کم‌کم رنگ می‌بازد و دگرگون می‌شود. تو از این جهان می‌روی. به جهان رؤیاها می‌روی. در آن‌جا، در جهان رؤیاها، ابرهای سپید خودت را جست‌وجو می‌کنی.

از مجموعه داستانی «دست شیطان» که سال ۱۳۸۹ چاپ و نشرگردیده


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد