از پنجره، گلدستههای مسجد جامع به چشم میخورد، آبی و با نور آفتاب توام. در تنهی گلدستهها نقش گلهای پیچ در پیچ بالا رفته بودند و امتداد یافته تا آسمان که برسند و به آن آبی پیوند بخورند.
گل ها انگار در نگاه زن جان میگیرند و به حرکت میآیند و مانند مشتی از رنگ، فضا را میپوشانند، همه جا آبی میشود و روشن. تیپ ریکاردر با صدای تقی! خاموش میشود و زن همچنان به فضای بیرون مینگرد. صدای خلیل از آنسوی گلدستهها به گوش میرسد که سلام میگوید، صدایش خش دار است. سپس احوالپرسی میکند، صدایش غمگین است، انگار در صدایش خار روییده، آزرده است و درمانده؛ به یاد زن میاید که خلیل گفته بود، من خوبم از طرف من بی غم باشید! بیغم را چنان گفته بود که غم بر غم در دل او افزوده بود.
زن که از بیرون به درون نگاهی میاندازد، مرد را میبیند، کنار تیپ ریکاردر نشسته؛ سرش را می خاراند، عرقچین را برداشته و روی کندهی زانویش گذاشته، زن توقع دارد که مرد چیزی بگوید، اما مرد حرفی ندارد، مرد هیچگاه حرفی ندارد. پشت سر مرد دستمال بزرگ گلدوزی شدهای آویزان است که از دوران عروس نوی زن مانده. گلهایی بنفش و گلابی، کمی با ناشیگری نوجوانانه بر رویش دوخته شده. انگار کسی که آنرا دوخته، خیلی عجله داشته. گلها از رنگ و رو رفته و کنج دستمال از میخ جدا مانده.
فضای بینشان با پتنوسی رنگ رفته و پیالههای چای که یخ کرده، پر شده؛ یک پیاله تا نیمه پر و دیگری از نیمه پایین تر. دو تا مگس به روی دشلمهها میرقصند.زن دستش را بالا میکند و با دو حرکت مگسها را میتاراند و در این بین صدایی از گلویش بیرون میاید:
خلیل دگه هیچی نگفت؟
مرد با بی حوصلهگی به بالشی که نقش قدیمی یک آهو را دارد تکیهاش را بیشتر میکند و لبهایش را تکان میدهد:
-شنیدی دگه!
این سوال را هربار که صدای خلیل را می شنوند، زن از مرد می پرسد، انگار فکر میکند که در ورای این صدا حرفهای دیگر هم پنهان است که او نمیداند و شاید مرد بداند. همیشه میپرسد که دیگر چیزی نگفت و مرد با همین بی حوصلهگی مداومش میگوید، شنیدی دگه! دیریست که خلیل نیست و همین صداست که روزانه یکبار هردو به آن گوش میدهند، حوصلهی مرد را گاهی خیلی سر میبرد و شاکی میشود و اما زن، تنها امید و انگیزهاش به دوام روز، شنیدن صدای خلیل است.؛ با هربار شنیدن فکر میکند که خلیل به او نزدیک تر میشود و گاه خیلی دورتر، چون دودی مبهم که از دور دست به آن مینگریم، دست نیافتنی و اما دیدنی.
زن به بالش پشت سر مرد خیره میشود، به نقش آهو که در چمن زاری از نخ های پنبهیی دوخته شده است. دستهای مادرش را به یاد میاورد و صدای دایره را و عروسی را. نمیداند که چرا به آن روز ها فکر میکند، به عروسیش… مرد تکیده تر از همیشه از کنج دهانش نفس میکشد و عرقچین همچنان بر کندهی زانویش رنگ رفته مانده است، گردن مرد کج شده و بر روی شانهاش افتاده، همیشه خواب نمیروزی اش چنین است.
زن از پرسیدن سوالی دیگر مثل همیشه منصرف میشود و پتنوس را برداشته و یالله گویان به سمت دهلیز میرود. درز دیوار دهلیز بزرگتر از همیشه به نظرش میرسد، آنقدر بزرگ که شاید روزی او را ببلعد، کاش همین درز او را می بلعید. به آنروزی فکرمیکند که این خانهی گنبدی قدیمی که میراث خسرش برای آنهاست، بر سرشان آوار میشود، از روزی که خلیل رفته بود، مرد، دستی به چهار گوشهی این خانه نکشیده. دو تا بید خشکیده، تنها در بهار برگ میدهند و به آرامی خشک میشوند. زن هر روز برگهای خشکیده را جارو میزند و بیدها در خاموشیشان اورا مینگرند.
پردهی زبر آشپزخانه را کنار میزند و پیالهها را گوشهای میگذارد، دل شستن پیاله ها را ندارد، گاهی چنان بی دل و دماغ میشود که دوست ندارد اجاق را روشن کند و دوتا پیاله و پشقاب رویی را بشوید، چلم را پیش میکشد و تنباکو را کف دستش میزیزد و با نی چلم، کمی از آب چلم را روی تنباکو های کف دستش میپاشاند و هر دو دست را به هم مالیده و مالیده، تنباکودانی را از روی چلم برداشته و تنباکوهای دستش را بر سرش ریخته و میگیراند دستهایش را به بینیاش نزدیک میکند و بوی تنباکوی نم زده را به جانش فرو میکشد و بعد لب بر لب نی چلم گذاشته و چند دودی را فرو میدهد تا خوب دم بگیرد و سپس ادامه داده، در بوی تند تنباکو و دودش غرق میشود و به یاد عزیز گل میافتد که جوانش را از دست داده بود، به یاد او که همیشه میگفت: «مرا همین چلم بس است که غم را فراموش کنم، اختلاط میکنیم خودی هم.» حالا او هم اختلاط میکند و به صدای غمگین خلیل فکر میکند. به این فکر میکند که صدای خلیل مانند زخمی کهنه است، خون چکان، زخمی که در لابلای نی چلیم و دود هایش جریان دارد و سینهی زن را میسوزاند. چلیم را به کناری میگذارد و سرفه های پی در پی را از سر میگیرد، سرفه و سرفه و در نهایت سری که بر زانو هاست.
آفتاب به نیمهی دیوار رسیده و اگر به دل او بود، دیگر نمیپخت و سرش را میگذاشت تا بمیرد، اما مرد را نمیتوانست نان ندهد او به دیگ پختن و به چای دم کردن زنش مینگریست و اگر نبود، به هم میریخت. مرد به دوام زندگی با خستگی همیشگی اش باور داشت و زن باورش را از دست داده بود.
از روزیکه خلیل رفته بود، نه چای مزه داشت و نه برنجها خوب دم میکشید، زن فکر میکرد که همه جا سیاه است و هرچه جارو میکشد، باز هم همه چیز ناپاک است.
فکر میکرد شاید گناه جارویش باشد، در چاشت گرمی چادرش را به سر انداخته و تا پای حصار پیاده رفته بود و جاروی دیگری خریده بود که سیخ های بلندی داشت و نشسته زمین را جارو می کشید، از صبح وقت بیدار میشد و پشه خوان را پس میزد و جارو را به دست میگرفت و مرد را عاصی و راهی کوچه ها میساخت.
اما هنوز زمین ها سیاه بودند و سترنجی داخل خانه به نظرش شفاف نمیرسید، پرده های گل کلان را پس میزد و با خلق تنگی به آسمان باز و کبوترهایش نگاه میکرد و میخواست که یکی از آنها باشد و برود به سمت سرزمینی که خلیل رفته بود.
صبحها که از خواب بیدار میشد، دردی عمیق پرده های قلبش را میفشرد، ساعتی در جایش می نشست و به جای خالی مرد نگاه میکرد که وقت رفته بود. رفته بود تا سرش را گرم کند در سماواری که چهل سال از عمرش را خورده بود؛ در لای دود چوب و بوی چای خودش را گم میکرد. زن، اما بلند میشد و کمی زانوهایش را میمالید و از پنجره باز هم به گلدستههای مسجد جامع خیره میماند و به خلیل فکر میکرد و آب چلمش را تازه میساخت که از چای و دشلمهی هیل دار، همین طعم تلخ چلم در جانش خوشتر مینشست.
یاد خلیل چون خاری در تنش خلیده بود که با هیچ نیشتری بیرون نمیشد. به حمام میرفت با زنها مینشست و ساعتها گفتگو میکرد، پوست تنش را با کیسه، کش میداد و انگار به خود آزاری خو گرفته بود و سرخ و سوزناک به خانه برمیگشت و مرد را عصبانی میساخت.
«تو اگر خود را بکشی هم خلیل پس نمیایه!»
زن جوابی نمیداد و سرش را پایین مینداخت. حوله و پا خشککن را به سر ریجه در آفتاب پهن میکرد و موهای تراش را با شانه به دوقسمت میکرد. در آفتاب مینشست.
مرد سرش را میخاراند و به نالین و رخت خوابی که محکم بسته شده بودند تکیه میداد. آب دهانش را با تلخی تمام فرو میداد و به پیالههای چای میدید و به زن در آفتاب مینگریست. از تکرار این حقیقت تکیده شده بود. دلش به حال خودش و زن میسوخت. یاد نداشت چگونه تلخی را از دل او در بیاورد.
صبح که میدمید، زن بعد اینکه مرد را با نگاهی خالی بدرقه میکرد، می نشست و چلیم را تازه میکرد و خوب دودش را فرو میبرد و بعد آزاد میکرد. دست و دلش به جارو و آب پاشی تخت گلی بین حویلی پیش نمیرفت، اما اینرا میدانست که بعد هربار جارو زدن و دستی به سرو روی خانه کشیدن، حالش کمی بهتر میشود. عکس خلیل را برمیداشت و به مندیل نواش چشم میدوخت و به دسته گل پلاستیکی که به گفته خودش، همان دم عکاس فوری چوک گلها به دستش داده بود نگاه میکرد. انگار همین دیروز بود که خلیل ذوق زده آمده و عکس قاب گرفته را به دستش داده بود. جای عکس روی بکس فلزیی بود که دستمالش را خود زن گلدوزی کرده بود. بکسی که لباسهای خلیل را با نظمی بی وصف کنار هم چیده بود.
گاهی به سرش میزد که آن بکس را باز کند و بوی لباسها را برای باری دیگر به مشام کشد، به حلقه های زرین ایزار بند نگاه کند و غرق در رنگ های شادشان شود که خودش با دستان خود برای خلیل بافته بود و آماده برای شب دامادی. به آرزوهای نارسش فکر کرد و به تنها فرزندی که نمیدانست چند سال است که دیگر نیست. حساب از دستش در رفته بود.
خلیل در پیچ کوچهی دو دالان از نظرش گم شد. در روشنای سپید صبح و هنگام ملا اذان. آخرین تصویری که پیش چشمان زن میامد، بادی بود که به شاخهی مندیل نو او میخورد و باد با او از پیچ دالان گذر کرده و گم وخاموش شد، خلیل را بقچه در دست به یاد آورد و خودش را پیچیده در چادری گلدار که بر زمین نمناک کوچه ایستاده. صبحی از صبحهای تابستان که هوا شمور سردی داشت. مرد خوابیده بود در زیر پشهخوان. خلیل رفت و تنها صدایی از او ماند که سلام میداد و احوالپرسی میکرد.
این صدا در تمام زندگی زن جاری شد؛ صدایی که غبار گرفته بود و انگار از سمت دشتهای دور میامد، دشت هایی که زن هیچگاه آنها را ندیده بود، زن از دربند محلهی شان آنطرفتر نرفته بود. خلیل که میگفت، توصیف میکرد؛ او را با خارهای آن دشتها و سوزان بودن شان آشنا ساخته بود. خلیل هم از دوستانش شنیده و نا بلد به دل دشت زده و دشت او را بلعیده بود. میگفت:« میروم کار میکنم. برای شما پول روان میکنم. از اینجا خسته شدم!»
مرد با بی حوصلهگی گفته بود که دکان را به تو میدهم. من خسته از همه چیزم و تو زندگی را به دست بگیر، خلیل سرش را پایین انداخته و به گلهای قالین دست کشیده بود، مرد خاموش مانده بود و دیگر کلامی بین شان ته و بالا نشد.
صدای ساز و آواز از لابلای شاخ و برگ های ناجو ها به گوش زن میرسید، شبهای تابستان، صدای ساز و نوای آوازخوانهای محلی در همه جا پخش میشد و مردها در عروسی روی صفه می نشستند و یا زیر چادری بزرگ. آواز خوان خوب دم میگرفت و زنها در داخل اتاق ها میرقصیدند. دل زن هوس رقص کرد گوشش را از زیر چادر بیرون ساخت تا صدای ساز را خوبتر بشنود و در بین سرا شروع چرخیدن کرد؛ دستانش را به دو طرف کمرش گذاشت و شروع کرد پای به زمین کوبیدن. صدای ساز گاه میامد و گاه در باد گم میشد. اما زن همچنان اوج گرفته بود و دست و پاهای پیرش را موزون تکان میداد. دلش خواست که دوتا پیاله را بیاورد و در نوک انگشتانش آنها را به هم بزند که خوب صدا دهد. مرد خوابیده بود!
دست راست را تکان میداد و چهرهی زرد و بیرنگ خلیل را به یاد میاورد، دست چپ را که به کمر میزد، عکس خلیل با دسته گل پلاستیکی در جلو چشمانش جان میگرفت. کنج چادرش را به نوک انگشت میگرفت، گم شدن خلیل را در بین غبار مرز به یاد میاورد، دور شدنش را. دیگر چیزی نفهمید.
تابستان ۱۴۰۵





