لب‌های خشک

لیمه آفشید

·

·

تلخیِ آخر دهنت را چشیده با لب های خشک و نوک زبانی که بارها
تا عمق خود عصاره ی داغ ترا کشید، تا عمق خود ترا… و تو در عمق خود رها

با پنجه های روی سرت خو نکرده ای، در لابه لای موی سرت بو گرفته اند
با صورتی که بر سر زانو گرفته ای، لب خند می زنی جسدی را که بی صدا

در روکشی کثیف و پر از داغ های خون، پیچیده و گذاشته ای روی بسترت
صد سال می‌شود که کنارش نخفته ای، صد سال را کنار تو خوابید، از کنا-

-رت پخش می‌شود نفس سیب فاسدی، خو کرده ای به بوی لش قاتل خودت
تو امتداد اوستی و رگ به رگ پر از ذرات مانده از نفسش در دل هوا

با بیره ی کبود لبت را جویده بود، لب های شیرچایی تردت تکیده است
با خنده ای که از ته قلب شکسته ات، سر داده ای، نهاده سرت را به روی پا-

یش گریه می کنی رمق مانده را و باز، از مسلخ درون خودت درز کرده ای

با لاشه ای برون زده ای از دل زمان، تا این زمینه می کشد از خود ترا کجا


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد