۱۵ اگست ۲۰۲۱ را نباید صرفاً بهعنوان روز سقوط نظام جمهوری افغانستان دید. این روز، نقطه پایانی روندی بود که از سالها پیش آغاز شده بود و در آن، بهتدریج جایگاه دولت منتخب افغانستان تضعیف و جایگاه طالبان تقویت شد.
در این مقاله، بر اساس تجربه و مشاهداتم بهعنوان معین امور حقوق بشر و جامعه مدنی در وزارت دولت در امور صلح، تلاش کردهام این روند و عوامل مؤثر بر آن را بررسی کنم و توضیح دهم که چرا آن را یک «کودتای از پیش طرحریزیشده» میدانم.
اکثریت مردم فکر میکنند که همه وقایع در همان ۱۵ اگست ۲۰۲۱ اتفاق افتاد. بیشتر تحقیقات نیز بر روزهای پایانی و چگونگی سپردن قدرت به طالبان متمرکز است. اما به باور من، آنچه در ۱۵ اگست اتفاق افتاد، پایان یک روند بود؛ روندی که بسیار پیشتر آغاز شده بود و در نهایت به فروپاشی نظام جمهوری انجامید.
اینجانب در آن زمان بهعنوان معین امور حقوق بشر و جامعه مدنی در وزارت دولت در امور صلح ایفای وظیفه میکردم و از نزدیک شاهد بخشی از این تحولات بودم. ماههای اخیر، بهخصوص ماههای پس از امضای توافقنامه دوحه، برای ما ماههایی بسیار پرالتهاب و سرنوشتساز بود.
در حقیقت، مذاکرات میان طالبان و ایالات متحده در سال ۲۰۱۸، در دوران ریاستجمهوری اشرف غنی، آغاز شد. به نظرم مهم است یادآوری کنم که دولت غنی تا چه حد برای مقابله با این روند و برای حفظ جایگاه دولت افغانستان در روند صلح تلاش کرد تا بتواند جایگاهی در میز مذاکره برای آینده افغانستان به دست آورد؛ تلاشی که، همانگونه که اکنون میدانیم، در نهایت بینتیجه ماند.
تلاشهای دولت برای یک روند صلح به رهبری افغانها
دولت تلاش کرد تا:
مشروعیت دموکراتیک خود را از طریق انتخابات ریاستجمهوری ۲۰۱۹ تقویت کند؛
شرایط را برای یک روند صلح به رهبری افغانها فراهم آورد و پیشنهادهای آشتی را بر اساس اصل «به مالکیت افغانها و به رهبری افغانها» ارائه کند؛
روند کابل را در فبروری ۲۰۱۸ برگزار کند؛
نقشه راه صلح را در کنفرانس ژنو در سال ۲۰۱۸ ارائه دهد؛
لویه جرگه صلح را در سال ۲۰۱۹ برگزار کند؛
لویه جرگه مشورتی صلح را در سال ۲۰۲۰ برگزار کند؛
وزارت دولت در امور صلح را در سال ۲۰۱۹ ایجاد کند؛
و یک تیم مذاکرهکننده را برای مذاکرات مستقیم احتمالی با طالبان در دوحه در سپتامبر ۲۰۲۰ تعیین کند.
در سپتامبر ۲۰۲۰، من بهعنوان معین امور حقوق بشر و جامعه مدنی در وزارت دولت در امور صلح تعیین شدم. برای امکانپذیر ساختن مشارکت معنادار و فعال جامعه مدنی، دفاع از ارزشهای حقوق بشر و رساندن صدای مردم به میز مذاکرات صلح، تلاش کردم پلتفرمها و سازوکارهایی را ایجاد کنم که جامعه مدنی بتواند از طریق آنها در این
روند نقش فعال و مؤثری داشته باشد.
کنار گذاشته شدن دولت افغانستان از مذاکرات دوحه
یکی از مهمترین و در عین حال سرنوشتسازترین جنبههای این روند، کنار گذاشته شدن دولت جمهوری اسلامی افغانستان از مذاکرات مستقیم ایالات متحده و طالبان بود.
ایالات متحده، بهرغم آنکه دولت افغانستان حکومت مشروع و برآمده از قانون اساسی و انتخابات بود، در مذاکرات اصلی دوحه این دولت را بهعنوان طرف مذاکرات وارد نکرد و مستقیماً با طالبان به توافق رسید. در نتیجه، طالبان عملاً از یک گروه مسلح شورشی به طرفی تبدیل شدند که ایالات متحده با آن درباره خروج نیروهای خارجی، آینده سیاسی افغانستان و چگونگی پایان جنگ مذاکره میکرد.
این تحول از نظر سیاسی اهمیت بسیار زیادی داشت. طالبان، بهعنوان یک گروه شورشی، در نتیجه این رویکرد در جایگاه یک طرف برابر و سیاسی قرار گرفتند؛ در حالی که دولت جمهوری اسلامی افغانستان، بهعنوان حکومت مشروع و برآمده از قانون اساسی و انتخابات، از مذاکرات اصلی میان ایالات متحده و طالبان کنار گذاشته شد.
بنابراین، مسئله صرفاً این نبود که ایالات متحده با طالبان مذاکره کرد؛ بلکه نوع این تعامل، به ارتقای جایگاه سیاسی طالبان و همزمان به تضعیف مشروعیت، جایگاه و نقش دولت افغانستان انجامید.
گروهی که سالها علیه دولت افغانستان جنگیده بود، اکنون در جایگاه طرفی قرار گرفته بود که یک قدرت بزرگ جهانی مستقیماً با آن درباره آینده افغانستان، خروج نیروهای خارجی و چگونگی پایان جنگ مذاکره میکرد. در مقابل، دولت افغانستان که مسئولیت اداره کشور و دفاع از نظام سیاسی موجود را بر عهده داشت، در این مرحله از تعیینکنندهترین مذاکرات درباره سرنوشت کشور کنار گذاشته شد.
از دید من، این نقطه یکی از مراحل اساسی در روندی بود که در نهایت به کودتا انجامید.
توافقنامه دوحه؛ مرحله تعیینکننده
توافقنامه دوحه به شکلی فاجعهبار، بدون تضمین کافی برای حفظ حقوق و آزادیهای مردم افغانستان که در دو دهه گذشته به رسمیت شناخته شده بود، به امضا رسید. این توافقنامه در عمل توافقی میان ایالات متحده و طالبان و بیش از هر چیز، توافقی برای خروج نیروهای خارجی از افغانستان بود.
دولت افغانستان که یکی از طرفهای اصلی جنگ و حکومت مشروع کشور بود، در این توافقنامه طرف امضاکننده نبود. این واقعیت از نظر سیاسی پیام بسیار روشنی داشت: سرنوشت نظام سیاسی افغانستان و خروج نیروهای خارجی در مذاکراتی تعیین شده بود که دولت افغانستان در آن حضور نداشت.
هرچند در مرحله بعد مذاکرات بینالافغانی میان هیأت جمهوری اسلامی افغانستان و طالبان آغاز شد، این مذاکرات در شرایطی انجام گرفت که بخش مهمی از معادله سیاسی و خروج نیروهای خارجی پیشاپیش در توافق میان آمریکا و طالبان تعیین شده بود. در واقع، دولت افغانستان وارد مذاکرهای شد که چارچوب اساسی آن پیش از حضور دولت در میز مذاکره شکل گرفته بود. از سوی دیگر، طالبان علاقه واقعی به پیشبرد مذاکرات بینالافغانی نداشتند و با طولانیکردن روند مذاکرات، عملاً در پی وقتکشی و انتظار برای خروج کامل نیروهای خارجی بودند.
به همین دلیل، از دید من، کودتا با امضای توافقنامه دوحه وارد مرحله تعیینکننده شد.
طرح بلینکن و تضعیف روحیه حکومت
عامل مهم دیگری که روحیه دولت و بسیاری از مقامهای جمهوری اسلامی افغانستان را بهشدت تضعیف کرد، طرحی بود که آنتونی بلینکن، وزیر خارجه ایالات متحده، در مارچ ۲۰۲۱ مطرح کرد.
در این طرح، تشکیل یک حکومت انتقالی و ایجاد زمینه برای تدوین قانون اساسی جدید و برگزاری انتخابات مورد بحث قرار گرفته بود. برای دولت افغانستان، این طرح تنها یک پیشنهاد برای تسریع روند صلح نبود؛ بلکه پیام سیاسی بسیار نگرانکنندهای داشت.
پس از آنکه دولت افغانستان در مذاکرات اصلی میان ایالات متحده و طالبان در دوحه کنار گذاشته شده بود، اکنون این نگرانی به وجود آمد که ساختار سیاسی موجود و دولت منتخب افغانستان نیز دیگر مبنای اصلی سیاست واشنگتن برای آینده کشور نباشد.
طرح حکومت انتقالی در شرایطی مطرح میشد که دولت جمهوری بر اساس قانون اساسی موجود و انتخابات ریاستجمهوری شکل گرفته بود و نهادهای انتخابی، از جمله پارلمان، فعالیت داشتند. بنابراین، برای بسیاری از اعضای حکومت و نیروهای سیاسی جمهوری این پرسش مطرح شد که اگر قرار است یک حکومت انتقالی جایگزین ساختار موجود شود، سرنوشت مشروعیت انتخاباتی دولت، قانون اساسی و نهادهای دموکراتیک چه خواهد شد؟
این مسئله تأثیر عمیقی بر روحیه حکومت گذاشت. در داخل دولت این احساس تقویت شد که ایالات متحده، به جای تقویت دولت منتخب برای مذاکره با طالبان، در حال بررسی ساختاری است که میتواند جمهوری موجود را کنار بزند و راه را برای یک نظم سیاسی جدید باز کند.
از این منظر، طرح بلینکن را نمیتوان جدا از روندی دانست که با توافقنامه دوحه آغاز شده بود. نخست، دولت افغانستان از مذاکرات تعیینکننده میان آمریکا و طالبان کنار گذاشته شد؛ سپس توافقی میان واشنگتن و طالبان درباره خروج نیروهای خارجی و چارچوب کلی روند صلح به امضا رسید؛ و در مرحله بعد، طرح ایجاد یک حکومت انتقالی مطرح شد.
مجموع این تحولات، در داخل حکومت این برداشت را تقویت کرد که مسئله دیگر صرفاً پایان جنگ با طالبان نیست، بلکه آینده خود نظام جمهوری نیز در حال مذاکره است.
از دید من، کودتا با امضای توافقنامه دوحه وارد مرحله تعیینکننده شد و با موضعگیریها و طرحهای بعدی ایالات متحده ابعاد تازهای پیدا کرد.
ناکامی آخرین تلاش برای راهحل سیاسی
در چنین فضایی، در حالی که مذاکرات در دوحه و روند صلح به هیچ نتیجه ملموسی نرسیده بود و طالبان در انتظار خروج نیروهای خارجی بودند، دولتهای ایالات متحده و افغانستان قصد داشتند کنفرانس بینالمللی را در اواخر اپریل و اوایل ماه می در استانبول برگزار کنند تا امکانات دستیابی به یک راهحل مسالمتآمیز بیشتر بررسی شود.
انتظار میرفت مهمانانی از بیش از ۲۰ کشور و نمایندگان سازمانهای بینالمللی در این کنفرانس شرکت کنند. این کنفرانس ابتدا به تعویق افتاد، اما در نهایت برگزار نشد، زیرا طالبان برای مشارکت در آن آمادگی نشان ندادند و بهانهها و شرایط مختلفی مطرح شد.
این آخرین تلاش مهم برای ایجاد تحرک در روند صلح و یافتن یک راهحل سیاسی نیز ناکام ماند.
نقش کشورهای غربی در به قدرت رسیدن طالبان
بسیاری از افغانها هنوز پرسشهایی از کشورهای غربی دارند که پاسخ روشنی به آنها دریافت نکردهاند:
چرا کشورهای غربی تا زمان امضای توافقنامه دوحه عمدتاً ناظر بودند و نه طرف مذاکره؟
چرا دولتهای غربی برای دریافت معلومات درباره روند مذاکرات تا این اندازه به زلمی خلیلزاد متکی بودند و در هماهنگی مؤثرتر با دولت افغانستان ناکام ماندند؟
چرا دیپلماتهای غربی در ادامه حمایت سیاسی از دولت مشروع و منتخب افغانستان ناکام ماندند؟
آیا هدف اعلامشده آنان همواره تقویت دموکراسی و دفاع از حقوق بشر در افغانستان نبود؟ اگر چنین بود، در حالی که روشن بود تحت حکومت طالبان فضای بسیار محدودی برای این ارزشها وجود خواهد داشت، چرا نظارهگر بودند که تصمیمات سرنوشتساز درباره آینده افغانستان بدون مشارکت واقعی مردم افغانستان و نمایندگان منتخب آنان اتخاذ شود؟
این موضوع همچنان، بهویژه، پرسشبرانگیز است که چرا توافقنامه دوحه به حفظ دستاوردهای بیست سال گذشته، از جمله حقوق اساسی شهروندان، حقوق زنان، آزادی بیان، نهادهای دموکراتیک و قانون اساسی افغانستان، مشروط نشد.
تغییر مسیر در دوران ریاستجمهوری بایدن، که بسیاری از افغانها به آن امیدوار بودند، نیز محقق نشد. دولت بایدن مسیر دولت ترامپ را در بخش مهمی از روند دیپلماتیک ادامه داد و زلمی خلیلزاد همچنان بهعنوان مذاکرهکننده اصلی آمریکا باقی ماند. در عین حال، آینده سیاسی افغانستان و مسئله تقسیم قدرت عملاً بهعنوان یک مسئله داخلی افغانستان تلقی شد، در حالی که تصمیمات مربوط به خروج نیروهای خارجی مستقیماً بر سرنوشت دولت افغانستان و میلیونها شهروند آن تأثیر میگذاشت.
در نهایت، ایالات متحده از طریق رویکردی یکجانبه و ناهماهنگ، واقعیتی را بر افغانستان تحمیل کرد؛ واقعیتی که حتی متحدان غربی این کشور نیز عملاً ناگزیر شدند خود را با آن وفق دهند.
مجموعهای از اشتباهات سیاسی
تسلط طالبان بر قدرت و پایان حضور نظامی و سیاسی کشورهای غربی در افغانستان، پیامدهای ویرانگری به دنبال داشت؛ پیامدهایی که برای میلیونها افغان به کابوسی بیپایان تبدیل شد و آثار آن همچنان ادامه دارد. روندی که به این وضعیت انجامید، حاصل مجموعهای از اشتباهات و تصمیمهای سیاسی در طول سالیان متمادی بود.
بهطور مختصر، برخی از نکات مهم این روند عبارتاند از:
جنگ و نحوه هزینهکرد میلیاردها دالر برای اردوو پولیس افغانستان، به ریشهدار شدن ساختارهای جنگسالاری در درون نیروهای مسلح و دولت کمک کرده بود. ساختن یک دموکراسی نیازمند پشتکار، صبر و اجرای مداوم پیششرطهای دموکراسی در تمام سطوح است.
با این حال، شرکای غربی در اعمال شرایط لازم و جدی برای دموکراتیکسازی کشور ناکام ماندند. فصل پایانی این روند، یعنی حمایت نیمبند کشورهای غربی از انتخابات دموکراتیک سال ۲۰۱۹، فاجعهبار بود.
نه اتحادیه اروپا و نه آلمان موضع سیاسی مستقلی اتخاذ نکردند و عملاً به ایالات متحده اجازه دادند مسیر خود را دنبال کند.
توافقنامه دوحه توافقی میان طالبان و ایالات متحده بود و در عمل، بیش از هر چیز، توافقی برای خروج نیروهای خارجی از افغانستان بود.
نقش کشورهای همسایه
علاوه بر این، نقش برخی کشورهای همسایه، مانند پاکستان و ایران، و نیز برخی کشورهای دیگر، از جمله قطر، در قبال جمهوری اسلامی افغانستان نیز در مقاطع مختلف منفی بود.
برای مثال، پاکستان در طول آن سالها از سیاستها و عملیات طالبان حمایت میکرد و در حالی که نیروهای آمریکایی و ناتو در افغانستان حضور داشتند، طالبان از پناهگاهها و امکانات موجود در خاک پاکستان بهرهمند بودند. آموزش، پشتیبانی و تأمین منابع برای طالبان از سوی شبکههای مختلف در پاکستان نیز یکی از عوامل مهم تداوم توانایی این گروه برای جنگ با دولت جمهوری افغانستان بود.
این حمایتها به طالبان امکان داد که در حالی که در میدان جنگ علیه دولت افغانستان فعالیت میکردند، در عرصه دیپلماتیک نیز بهتدریج جایگاه یک طرف سیاسی را به دست آورند.
جمعبندی
از دید من، آنچه در ۱۵ اگست ۲۰۲۱ اتفاق افتاد، یک حادثه ناگهانی و جدا از تحولات سالهای پیش از آن نبود. این روز نقطه نهایی روندی بود که طی آن، بهتدریج جایگاه دولت منتخب افغانستان تضعیف و جایگاه طالبان ارتقا یافت.
کنار گذاشته شدن دولت افغانستان از مذاکرات اصلی میان ایالات متحده و طالبان، مذاکره مستقیم واشنگتن با طالبان، امضای توافقنامه دوحه بدون حضور دولت افغانستان، مطرح شدن طرح حکومت انتقالی و سپس خروج نیروهای خارجی، مجموعهای از تحولات بههمپیوسته بود که در نهایت زمینه فروپاشی نظام جمهوری را فراهم کرد.
به همین دلیل، من این روند را صرفاً یک «انتقال قدرت» یا یک «فروپاشی ناگهانی» نمیدانم. از دید من، این روند را باید در چارچوب یک کودتای از پیش طرحریزیشده بررسی کرد؛ روندی که در آن، دولت و مردم افغانستان از تصمیمگیری درباره آینده نظام سیاسی خود تا حد زیادی کنار گذاشته شدند و سرنوشت کشور در تعامل میان بازیگران خارجی و طالبان رقم خورد.





