شاید نسلهای بعدی روزی از ما بپرسند :چرا باور داشتید که قوم و قبیله شما برتر از دیگران است؟ چرا با علم و دانش دشمنی میکردید؟ چرا فکر میکردید زن حق زندگی، آموزش و انتخاب سرنوشت خود را ندارد؟ چرا وابستگی و نوکری قدرتهای خارجی را پذیرفتید، اما حاضر نشدید با هموطنان خود به عنوان شهروندان برابر یک کشور زندگی کنید؟ چرا وطنتان را برای پول، قدرت و منافع سیاسی، گاهی به این کشور و گاهی به آن کشور فروختید؟ چرا از عقل خود کار نمیگرفتید و همیشه دنبالهرو رهبر، امیرالمؤمنین، امام یا سیاستمداری بودید که به جای شما تصمیم میگرفت؟
با کدام وجدان از ظلمی که به نام دین، قوم، ایدیولوژی، امنیت، جهاد یا سیاست بر مردم روا میشد دفاع میکردید؟ آیا دلتان به حال مردمتان نمیسوخت؟ آیا دلتان برای آرامش، صلح و آزادی تنگ نمیشد؟ آیا نمیخواستید در کشور خود با عزت و آبرو زندگی کنید؟ آیا از این همه دروغ، جهالت و حرف مفت خسته نمیشدید؟ آیا از این همه خودبزرگبینی و ادعای حقانیت خجالت نمیکشیدید؟ یعنی هیچ راهی برای نجات خود و کشور خود پیدا نکردید؟
شاید نسلهای بعدی این پرسشها را از ما بپرسند. شاید هم تا چند سال دیگر افغانستان به معنای کشوری که امروز میشناسیم وجود نداشته باشد و دیگر فرصتی برای طرح این پرسشها باقی نماند. و شاید روزی وجدان خود ما، همین پرسشها را در برابرمان قرار دهد.
پاسخ بسیاری از ما شاید این باشد: مشکل ما نبودیم. مشکل دیگران بودند.
بر این اساس بزرگترین مشکل امروز ما فقط این نیست که پاکستان در پنج سال گذشته در افغانستان اربابی کرده است. افغانستان در طول تاریخ خود بارها زمامدارانی را تجربه کرده که با حمایت قدرتهای خارجی به قدرت رسیدهاند و مردم را گروگان گرفتهاند. فرهنگ شاهشجاعیزم و تکیه بر بیگانه برای رسیدن به قدرت، ریشههای عمیقی در فرهنگ سیاسی افغانستان دارد. از این رو بزرگترین مشکل ما حتی این هم نیست که طرفداران طالبان، به خصوص پشتونیستها، حقارت و بردگی در برابر پاکستان را می پذیرند، اما حاضر نیستند در کنار دیگر اقوام افغانستان به عنوان هموطن زندگی کنند.
مشکل عمیقتر از این است. ما در طول این پنج سال نتوانستهایم بدیلی برای طالبانیزم، افراطگرایی و قومگرایی سیاسی ارائه کنیم. و بدیل طالبان نیز نمیتواند صرفاً بازگشت همان چهرههایی باشد که افغانستان در گذشته بارها تجربه کرده است. داکتر عبدالله، امرالله صالح، احمد مسعود، خلیلی، محقق، عبدالرشید دوستم، حامد کرزی یا داکتر اشرف غنی، هر کدام بخشی از تاریخ سیاسی ما هستند، اما تکرار گذشته نمیتواند آیندهای متفاوت بسازد. آزموده را آزمودن خطاست.
بدیل واقعی باید نیروهای دموکراتی باشند که نه از قوم خود بت بسازند و نه از رهبر خود، نه برای رسیدن به قدرت به بیگانه تکیه کنند و نه برای حفظ قدرت مردم را گروگان بگیرند. نیروهایی که حکومت را ملک شخصی، قومی یا ایدئولوژیک خود ندانند و حرمت همه باشندگان کشور را بپذیرند. دموکراسی و رجوع به خواست مردم، شاید تنها راهی باشد که بتواند افغانستان را از این دور باطل نجات دهد. اما اینجا به یک مشکل بزرگتر میرسیم: دموکراسی به دموکرات نیاز دارد. و ما شاید هر چیزی داشته باشیم، جز دموکرات.
کشوری که بیش از پنجاه سال در جنگ، بحران و خشونت سیاسی زندگی کرده است، چگونه می تواند ناگهان فرهنگ دموکراتیک پیدا کند؟ ما افغانها و افغانستانیهایی که در کشورهای غربی زندگی میکنیم، در بسیاری موارد آنقدر دچار فقر فرهنگی و عقدههای مهاجرت هستیم که به جای آموختن از تجربه کشورهای میزبان، بیشتر در دامن قوم و قبیله خود پناه بردهایم. عمدهترین کاری که برای بسیاری از ما باقی مانده، نوشتههایی است که روزانه در فیسبوک منتشر میکنیم .افغانها و افغانستانیهایی که در داخل کشور یا کشورهای همسایه زندگی میکنند، نیز کمتر فرصت و شرایط آن را دارند که دموکراسی را در عمل تجربه کنند.
پس راه حل چیست؟
اینکه یک کشور خارجی دیگر بیاید، پاکستان را از افغانستان بیرون بیندازد و قدرت را برای ما تحفه بدهد تا ما به زعم خود مردم را گروگان بگیریم؟ بیش از پنجاه سال است که این تجربه ظلم و گروگانگیری را داریم. جز ویرانی چه دستاوردی داشتهایم؟
راه حل میتواند این باشد که به خود اتکا کنیم. به خواست مردم خود و به خواست تمام باشندگان این کشور. راه حل میتواند این باشد که درک کنیم آرامش کل، در گرو آرامش فرد است و آرامش فرد نیز در گرو آرامش کل. راه حل این نیست که ارباب خارجی عوض شود. راه حل این نیست که یک قوم جای قوم دیگر را در قدرت بگیرد. راه حل این نیست که در برابر پشتونیزمی که باعث تباهی افغانستان شده است، تاجیکیزم، هزارهیزم و دیگر اشکال قومگرایی را قرار دهیم. این فقط شکل زنجیر را عوض میکند، نه زنجیر را.
ما همه شهروندان یک سرزمین هستیم. هیچ قومی مالک افغانستان نیست. همه حق زندگی، آزادی، امنیت، آموزش و عزت دارند.
اگر واقعاً خواهان نجات افغانستان هستیم، باید از خودمان شروع کنیم. باید از پرستش رهبران دست برداریم. باید یاد بگیریم که مخالف سیاسی دشمن نیست. باید علم و دانش را جایگزین جهالت کنیم. باید قانون را بالاتر از شخص، قوم و مذهب قرار دهیم. باید فقر فرهنگی و تعصب خود را کاهش دهیم و بالاخره مسئولیت سرنوشت خود را به عهده بگیریم.
افغانستان زمانی از بردگی خارجی و استبداد داخلی نجات پیدا میکند که مردم آن دیگر حاضر نباشند برای یک رهبر، یک قوم، یک مذهب یا یک کشور خارجی، آزادی و کرامت خود را قربانی کنند.
شاید نسلهای آینده دوباره از ما بپرسند: چرا اجازه دادید چنین شود؟
و شاید این بار دیگر نتوانیم با گفتن «مشکل ما نبودیم، مشکل دیگران بودند» از پاسخ دادن فرار کنیم.
Afghanistan und die Fragen künftiger Generationen
Vielleicht werden kommende Generationen uns eines Tages fragen, warum wir ethnische und stammesbezogene Überlegenheit akzeptiert haben, warum wir Bildung und Wissen misstrauisch gegenüberstanden und warum die Rechte der Frauen so oft missachtet wurden. Sie könnten fragen, warum viele von uns die Abhängigkeit von ausländischen Mächten akzeptierten, aber nicht bereit waren, mit den eigenen Landsleuten zusammenzuarbeiten.
Sie könnten uns auch fragen, warum wir immer wieder politischen und religiösen Führern gefolgt sind, anstatt selbstständig zu denken. Warum haben wir Unterdrückung, Gewalt, Lügen und Unwissenheit hingenommen oder sogar verteidigt? Und warum haben wir unser Land immer wieder zum Spielball fremder Interessen und eigener Machtkämpfe gemacht?
Vielleicht werden wir dann antworten: „Wir waren nicht das Problem. Die anderen waren es.“
Doch genau darin liegt vielleicht eines unserer größten Probleme.
Afghanistans Krise besteht nicht nur darin, dass Pakistan Einfluss auf das Land ausübt oder dass die Taliban seit fünf Jahren an der Macht sind. Afghanistan hat über Jahrhunderte erlebt, wie ausländische Mächte politische Kräfte unterstützten, die anschließend die Bevölkerung unterjochten und für ihre eigenen Interessen instrumentalisierten. Diese politische Kultur der Abhängigkeit und der Machtübernahme von oben hat tiefe Spuren in unserer Gesellschaft hinterlassen.
Das zentrale Problem ist deshalb auch nicht nur, wer heute an der Macht ist. Unser größtes Problem ist, dass es uns bisher nicht gelungen ist, eine glaubwürdige demokratische Alternative zu Talibanismus, Extremismus und ethnischem Nationalismus .aufzubauen
Diese Alternative kann nicht einfach aus den bekannten politischen Figuren der Vergangenheit bestehen. Afghanistan braucht eine neue politische Generation und demokratische Kräfte, die die Würde und Rechte aller Bürger respektieren und ihre Legitimität aus dem Willen der Bevölkerung beziehen.
Doch auch hier liegt unser Dilemma: Demokratie braucht Demokraten.
Nach mehr als fünf Jahrzehnten Krieg, Gewalt und politischer Krise ist eine demokratische Kultur nicht von selbst entstanden. Viele Afghanen, die heute im Westen leben, haben zwar die Möglichkeit, demokratische Gesellschaften aus nächster Nähe kennenzulernen, bleiben aber trotzdem in ethnischen, politischen und tribalen Denkmustern gefangen. Viele beschränken ihr politisches Engagement auf Diskussionen und gegenseitige Angriffe in sozialen Medien. Menschen innerhalb Afghanistans und in den Nachbarländern haben dagegen oft nicht einmal die Möglichkeit, demokratische politische Kultur praktisch zu erleben.
Die Lösung kann deshalb nicht darin bestehen, dass wieder eine ausländische Macht kommt, Pakistan vertreibt und anschließend einer neuen Gruppe die Macht übergibt. Diese Logik haben wir seit Jahrzehnten erlebt. Sie hat uns vor allem Krieg, Zerstörung und neue Abhängigkeiten gebracht.
Die Alternative muss bei uns selbst beginnen. Bei der Anerkennung des Willens aller Menschen, die in Afghanistan leben. Bei der Einsicht, dass niemand aufgrund seiner ethnischen Herkunft, Sprache, Religion oder politischen Überzeugung weniger Rechte haben darf als andere.
Die Antwort auf Paschtunismus kann nicht Tadschikismus, Hazara-Nationalismus oder eine andere Form des Ethnonationalismus sein. Wenn wir die ethnische Vorherrschaft einer Gruppe durch die Vorherrschaft einer anderen ersetzen, lösen wir das Problem nicht, sondern verlängern es.
Afghanistan braucht keine neue Form der Herrschaft. Afghanistan braucht Bürger, die sich als gleichberechtigte Bürger eines gemeinsamen Landes verstehen.
Vielleicht beginnt die eigentliche Veränderung deshalb nicht mit der Frage, wer Afghanistan regieren soll, sondern mit der Frage, welche Art von Gesellschaft wir selbst bereit sind aufzubauen.
Eine Gesellschaft, in der Bildung mehr zählt als Unwissenheit, Vernunft mehr als blinder Gehorsam, Bürgerrechte mehr als Stammeszugehörigkeit und Demokratie mehr als die Herrschaft eines Einzelnen.
Nur wenn wir diese Verantwortung selbst übernehmen, können wir uns langfristig sowohl von ausländischer Abhängigkeit als auch von innerer Unterdrückung befreien.





