کابل

ظاهر تایمن

·

·

شهر شعری‌ست

پُر از کوچه‌های پیچ‌در‌پیچ و بی‌قرار

با خاطره‌هایی از قهرمانانِ ازیاد رفته و رهگذران بی‌نام

جایی‌که آسمانش گاهی می‌بارد و گاهی‌هم می‌سوزد

و باد، قصه‌های کهنه‌را در گوشِ درختانش زمزمه می‌کند

شهر، شعری‌ست در تبِ تپش‌های بی‌وقفه

در چوکات اُرسی های قدیمی‌اش رویاها را قاب می‌گیرد

در خیابان‌هایی‌که صدای گام‌های بی‌پناه در آن شنیده نمی‌شوند

جایی‌‌که‌ خدا در هیاهوی آدم‌هایش گم شده

شهر، شعری‌ست که‌شاعرانش

با واژه‌های تلخ‌و شیرین، دیوارها را نقاشی می‌کنند

در هر گوشه‌اش، نغمه‌ای از امید یا اندوه جاری‌ست

شهر شعری‌ست در بی‌حسابِ زمان دور از هیچ‌جا

در ساعت چهار صبح، با طعم خاطره‌ها در سکوت بیدار می‌شود

درهایش را بسته‌اند، اما اُرسی‌هایش رو به‌رویا بازند

شهر، شعریست که‌آدم‌هایش در صبح‌های خاکستری

در صف‌های برای هیچ، آرام ایستاده‌اند …

______________

برای کابل، زندانی جهلِ این عصرِ درهم و برهم ..


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد