داستان کوتاه
صدای قدمهایش هنوز دور نشده. تاریک است. باران شیشه را میکوبد. میایستم، قدمهایش نیز میایستد. دوباره راه میافتم. اینبار صدایش نزدیکتر است. آشناست، همانی که هر شب در خوابهایم میشنوم؛ خواب ی که هر بار چیزی از آن را با خودم به بیداری میآورم. هر بار که بیدار میشوم، اتاق برایم کوچکتر از آن است که بتوانم در آن بمانم. از این گوشه به آن گوشه میروم به دنبال چیزی که نمیفهمم چیست…
میخواهم به صدای باران گوش ندهم، همان صدا بلندتر میشود. مثل اینکه چیزی عقبش پنهان شده باشد.
بوی تند و شیرینی است؛ چیزی شبیه گل و دود. نمیدانم اسمش چیست؛ ولی بدنم آن را میشناسد. قدمهایم را آهسته برمیدارم. نزدیک گوشم است. عطرش…
همان عطر داخل ماشین. نمیدانم آن ماشین چه زمانی بود؛ چند ماه پیش؟ چند هفته پیش؟
صندلی عقب بودم. شیشه ها بخار گرفته بودند. دستم روی دستگیره بود، اما جرئت باز کردنش را نداشتم…
ولی…آیینه مقابل ماشین را میدیدم؛ تنها یقهی کتاش معلوم میشد. دستم را داخل جیبم کردم. همیشه وقتی میترسیدم همین کار را میکردم.
صدای افتادن چیزی میآید. برمیگردم. هیچکس نیست.
«بیدار شو دخترم…»
صدا نزدیکتر میشود. چشمهایم را باز میکنم. هنوز صدای باران میآید. چند ثانیه طول میکشد تا بفهمم صدای مادر است، نه صدایی که در خواب میشنیدم.
میخواهم چشمهایم را باز کنم، اما چیزی مرا نگه داشته است؛ همان حس سنگینی که هر شب با آن بیدار میشوم.
لباسم خیس است. دستم را روی پیشانیام میگذارم؛ عرق کردهام. مادرم کنار تخت ایستاده است. نگاهش مثل همیشه دنبال چیزی است؛ انگار بیشتر از من میداند چه دیدهام. آرام میپرسد:
«باز هم؟»
چیزی نمیگویم فقط به او نگاه میکنم. مادر آهسته لای دفترچههایم را نگاه میکند. میگویم:
«کدام را؟»
چند لحظه سکوت میکند. بعد آهسته میگوید:
«همان خواب… همان که هر بار ازش بیدار میشی و نمیدانی چه شده.»
سردم میشود. چون من چیزی به یاد ندارم. اما مادرم چرا به یاد دارد؟
میروم دست و صورتم را میشویم. مادر صبحانه را آماده کرده است. خواهرم هم زودتر شروع کرده به خوردن.
مینشینم. مادر چای را جلویم میگذارد. دستش لحظهای روی دستگیره پیاله میماند. نگاهم میکند. وقتی نگاهش میکنم، سریع نگاهش را میدزدد.
«چرا اینطور نگاهم می کنی؟»
«هیچی.»
مادر میگوید:
«آهستهتر… امروز که تعطیلی است، چرا عجله داری؟»
تعطیل…. این کلمه را زیر لب تکرار میکنم. خواهرم میگوید:
«شنبه است.»
بلند میشوم، پنجره را باز میکنم. آماده میشوم. هنگام رفتن، مادر آرام میگوید:
«تنها بیرون نرو.»
نگاهش میکنم، سکوت میکند، بعد میگوید:
«هوا خراب است.»
«برای همین؟»
«بعد آن روز…»
جملهاش ناقص میماند. نگاهش میکنم.
«بعد آن روز؟»
«خب… دوست نداشتی در این هوا بیرون بری.»
چیزی نمیگویم. تنها یک سؤال در ذهنم میماند: مادرم چه چیزی را میداند که من نمیدانم؟
کفشهایم را میپوشم، خواهر میگوید:
«دوباره همانجا میری؟«
لحظهای خیره میشوم و بعد میگویم:
«کدام طرف؟»
مادر سرفه میکند، خواهر سریع میگوید:
«هیچی…منظورم همین کوچه بود.»
به دستم خیره میشود و بعد به اتاق بر میگردد.
ماشینی آرام از کنارم رد میشود.همان بوی شیرین و سنگین در هوا میماند. میایستم. نمیدانم چرا… پاهایم این بار به خانه نمیروند. برای لحظهای صندلی عقب همان ماشین را میبینم؛ کوچک و خفه است.
تصویری کوتاه در ذهنم روشن میشود:
شیشههای بخارگرفته… کسی جلوی ماشین نشسته بود… میخواستم صورتش را ببینم. اما درست همان لحظه، ذهنم خاموش میشود.
کوچه خلوت بود، ولی چیزی در انتهای کوچه حرکت کرد. آنقدر کوتاه که مطمعن نشوم واقعا دیدهام.
به پشت سرم نگاه نکردم. گاهی ترسناکترین چیز این است که مطمئن شوی چیزی آنجاست.
دوباره راه افتادم. چند ثانیه بعد، آن صدا برگشت. آرامتر از قدمهای من. میخواستم برگردم و نگاه کنم اما چیزی بود که میگفت:
اگر ببینی، دیگر نمیتوانی فراموش کنی.
به خانه میآیم، از چه فرار کردهام؟
همین که در را باز میکنم، جیغ خواهرم خانه را پر میکند. سرم را بالا میآورم. خواهرم شلوارش را جمع کرده و روی صندلی ایستاده است. مادر، جارو به دست، گوشهی اتاق را زیر نظر دارد.
«دور شو!»
نگاهم را دنبال جارو میبرم. سوسکی از زیر میز بیرون میدود. مادر جارو را بالا میبرد.
بیاختیار دستش را میگیرم.
«نزن…»
هر دو با تعجب نگاهم میکنند. سوسک خودش را به دیوار میرساند و دوباره میدود.
پلاستیکی از روی میز برمیدارم، آرام رویش میگذارم و تکهای را زیر آن میلغزانم.
خواهرم هنوز از بالای صندلی فریاد میزند. پنجره را باز میکنم و سوسک را بیرون رها میکنم. چند لحظه فقط به حیاط خیره میمانم. نمیدانم چرا دستانم میلرزد؟ فقط نمیتوانم بگذارم بمیرد.
از پنجره رفتن سوسک را دنبال میکنم. هنوز چند قدم بیشتر نرفته که حس میکنم کسی از آن سوی کوچه نگاهم میکند. سرم را بلند میکنم. کوچه خالی است. اما بوی شیرین و سنگین دوباره به مشامم میرسد؛ همان بویی که از ماشین به یاد دارم. چند لحظه بیحرکت میمانم. بعد صدای قدمی از انتهای کوچه میآید. این بار نمیترسم؛ فقط نگاه میکنم. صدای قدمها هم قطع میشود.
وقتی برمیگردم، مادرم دیگر به سوسک نگاه نمیکند. به من نگاه میکند. نگاهی که انگار برای اولین بار مرا میبیند. جارو هنوز در دستش است. دستش میلرزد.
خواهر چیزی میگوید، اما صدایش را نمیشنوم. کنار پنجره مینشینم و فقط نگاه میکنم…
پلک میزنم. وقتی به ساعت نگاه میکنم، عقربهها شش را نشان میدهد. نمیدانم چه مدت گذشته است.
صدای جیغ میآید. مادر با عجله پنجره را میبندد.
«چه شده؟»
خواهر با رنگِ پریده پرده را کنار میزند. میگوید:
«پلیس آمده.»
مادر با صدایی لرزان میپرسد:
«چه اتفاق رخ داده؟»
خواهر چند لحظه سکوت میکند.
بعد آرام میگوید:
« یکی را کشتند.»
قبل از آنکه بپرسم چه کسی، میپرسم:
«چطور؟»
خواهر نگاهم میکند.
«چی بدانم، من که نبودم بدانم.»
چراغهای سرخ و آبی پلیس روی دیوارهای کوچه افتادهاند. همان عطر… همان قدمها… نکند…
مادر پنجره را میبندد.
«دیگر نگاه نکن.»
صدایش شبیه خواهش است تا دستور. به اتاقم برمیگردم. دراز میکشم. ملحفه را تا روی صورتم میکشم. خواب به چشمهایم نمیآید. مادر هم به اتاق میآید، به دنبال چیزی میگردد. قفسه لباسهایم را میبیند، یکی را بر می دارد و بعد آرام میرود.
بلند میشوم. دفترچه و قلم را برمیدارم. میبینم چند کاغذش پاره شده. شروع میکنم به نوشتن. دستم حرکت میکند و ذهنم جایی دورتر از اتاق است.
وقتی سرم را بلند میکنم، نور آفتاب چشمهایم را میزند. سرم درد میکند. به ورق نگاه میکنم. دیگر سفید نیست.
چند لحظه فقط خیره میمانم. خطوط روی کاغذ برایم آشنا هستند، ولی چرا احساس میکنم آنها را نمیشناسم.
صدای تکتک در، سکوت خانه را میشکند. به دهلیز میروم. مادر میگوید:
«من باز میکنم. تو دست و صورتت را بشوی، چای آماده است.»
هنوز چیزی نمیگویم که در باز میشود. دو مرد پشت در ایستادهاند. لباس پلیس به تن دارند. با احترام سلام میکنند و اجازه میخواهند وارد شوند. چیزی در چهرهی مادر تغییر میکند. مادر جا میخورد. یکی از آنها آرام میگوید:
«نترسید خانم، ما فقط چند سؤال داریم. از همهی همسایهها پرسوجو میکنیم.»
مادر نگاهی به من و خواهرم میاندازد.
«شما به اتاقتان بروید، ما صحبت میکنیم.»
پلیس سرش را تکان میدهد.
«اگر همهی اعضای خانواده همکاری کنند، بهتر است.»
مادر آنها را به داخل دعوت میکند.
پلیس میپرسد: «در چند روز اخیر چیزی دیدید؟ کسی که رفتار مشکوکی داشته باشد؟»
مادر با صدایی که انگار دیگر از خودش نیست، میپرسد: «مثلاً چه چیزی؟»
مرد چند لحظه سکوت میکند.
«همسایهیتان… چند روز قبل کشته شده.»
تمام بدنم سرد میشود. کلمهی «کشته شده» در ذهنم تکرار میشود. و بعد… همان بوی تند و شیرین…
آرام میگویم: «یکی مرا هم تعقیب میکرد.»
پلیس فوراً به طرفم برمیگردد. «تعقیب؟ میتوانی مشخصاتش را بگویی؟»
سرم را پایین میاندازم.
«نه… درست یادم نمیآید. فقط میدانم کسی پشت سرم میآمد.»
«قدش؟ لباسش؟ صورتش؟»
لب باز میکنم که جواب بدهم. مادر نگاه عجیبی به من میکند. دستش روی لبهی میز محکم میشود. میپرسم:
«کدام همسایه؟»
پلیس جواب میدهد: «همین خانهی مقابل»
یعنی… آن عطر متعلق به او بود؟ نگاهم به ورقی میافتد که هنوز در دستم است. یک تصویر روی آن کشیده شده. دستی که نمیشناسم. اما چرا حس میکنم قبلاً آن را دیدهام؟ پلیس متوجه ورق میشود. چند قدم جلو میآید.
«این چیست؟»
قبل از آنکه جواب بدهم، ورق را از دستم میگیرد. چند لحظه سکوت میکند. رنگ از صورتش میپرد. چشمهایش میان نقاشی و چهرهی من در رفتوآمد است. چند بار به نقاشی نگاه میکند، بعد به همکارش. انگار مطمئن نیست چیزی را که میبیند باور کند.
آرام میپرسد:
«این را… خودت کشیدهای؟»
به ورق نگاه میکنم. انگار اولین باراست که آن را میبینم. لبهایم خشک میشود.
بدنی افتاده، با زخمی که میتوان به سادگی شریانهای گردنش را دید…
«فکر میکنم… بلی.»
چند لحظه سکوت میکند. بعد با صدایی پایین میگوید:
«تو گفتی چیزی به یادت نمیآید.»
سرم را تکان میدهم. انگشتش روی بخشی از نقاشی میایستد.
«این زخم…»
جملهاش را نیمهکاره رها میکند. نگاهش را از تصویر میگیرد و به من میدوزد.
«این جزیات را هنوز کسی نمیداند.»
به نقاشی خیره میشوم. دستم آن را کشیده بود. اما ذهنم آن را نمیشناسد.
پلیس دفترچه را میبندد.
«این را از کجا دیدی؟»
«نمیدانم.»
پلیس میگوید:
«آیا دخترتان تا حالا به آن کوچه رفته؟»
مادرم سریع پاسخ میدهد:
»نه من هرگز نمیگذارم از آن کوچه بگذرد.»
«چرا مگر چه شده؟»
مادر لباسهایش را مشت میکند:
«خوب… آنجا خلوت است…»
پلیس دوباره به نقاشی نگاه میکند، چند لحظه به من خیره میشود. از نقاشی عکس میگیرد. تا آستانهی در میرود، اما ناگهان میایستد. بیآنکه برگردد، میپرسد:
«وقتی گفتی کسی تعقیبت میکرد…؟
میگویم:
«بلی.»
«خوب…از کجا مطمئنی که او دنبال تو بود؟»
میخواهم جواب دهم، اما نمیتوانم. دستانم را به جیبم میبرم، چیزی را حس میکنم. برای اولین بار متوجه خراش عمیقی روی دستم میشوم. نمیدانم چه زمانی اینطور شده است.
الهامه نصرتی





