آشفته‌گی

مارینا رها

·

·

این چی شوریست که بر دور قمر می‌بینم

همه‌جا فتنه و آشوب و خطر می‌بینم.

گاهی با خود می‌اندیشم: چرا انسان‌ها از آرامش می‌گریزند؟ چرا هرگاه آب زندگی اندکی زلال می‌شود، خود سنگی در آن می‌اندازیم تا دوباره موج و تلاطم پدید آید؟

شاید چون آرامش، انسان را با خودش روبه‌رو می‌کند و این مشکل ترین لحظه دیدار است. در کشمکش ها می‌توان از حقیقت گریخت، اما در سکوت، هیچ راه فراری نیست. آنجا وجدان سخن می‌گوید، نه جمعیت، حقیقت حضور دارد، نه توجیه.

از خانواده تا جامعه، از اقتصاد تا سیاست، از زورگویی تا استبداد، گویی انسان به آشوب عادت کرده. جنجال بیش از اندیشه خریدار دارد، اختلاف بیش از تفاهم دیده می‌شود و هیجان بیش از حقیقت ارزش پیدا کرده‌ست. شاید انسان امروز، بی‌قراری را نشانهٔ زندگی و آرامش را نشانهٔ ضعف می‌پندارد.

موجودی که روزی آرزوی ساختن بهشت بر زمین را داشت، امروز گاهی به دست خود جهنم‌هایی می‌سازد که قربانیانش همان هم‌نوعان خودش‌اند.

در جهانی که ثروت بی‌سابقه تولید می‌شود، هنوز انسان‌هایی هستند که برای ابتدایی‌ترین نیازهای زندگی می‌جنگند. فاصله میان دارا و ندار هر روز بیشتر می‌شود عده‌ای در فراوانی غرق‌اند و عده‌ای دیگر زیر بار محرومیت خم شده‌اند.

دردناک‌تر از فقر، بی‌تفاوتی است. زمانی که رنج دیگران، دیگر قلب ها را نمی‌لرزاند، زمانی که یک فاجعه فقط یک خبر کوتاه می‌شود و یک انسان فقط یک عدد در آمارها، باید از خود بپرسیم: آیا واقعاً پیشرفت کرده‌ایم؟

ما ابزارهای قدرتمند ساخته ایم، اما هنوز نتوانستم شرافتمندانه ‌تر زندگی کنیم. به ماه نزدیک شده‌ایم، اما گاهی از همسایهٔ خود دورتر شدیم.

شاید مشکل جهان کمبود ثروت، علم یا توانایی نیست ، مشکل، انسانی است که قدرتش بزرگ‌تر از مسئولیتش شده است.

آرامش زمانی به جهان بازمی‌گردد که انسان بفهمد هیچ پیروزی‌ای ارزش از دست دادن انسانیت را ندارد.

زیرا بزرگ‌ترین شکست بشر، شکست در برابر دیگری نیست، شکست در برابر بی‌رحمیِ درون خودش است، که متاسفانه چنین انسان ها نهایت بی شمارند.


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد