ای وای از انسان

نرگس درویشی

·

·

و چنین شد که رخسار درختان از وحشت در خود پیچید

و شاخه به شاخه ندای “ای وای، ای وای” را سر دادند…

ای وای از انسان،

ای وای از خشم و قهرش

ای وای از کینه و نیرنگش

ای وای از حرص و جهلش

لرزیدند و ناله‌ها برکشیدند،

پنداری رنج آخرین زبانِ هستی باشد.

با آن‌همه، روزی خواهد آمد که ای انسان،

درختان با امیدی لرزان سر برمی‌افرازند،

گونه‌هایشان نزدیک گل انداخته،

و درِ گوش هم زمزمه می‌کنند:

ای وای، بهار در راه است،

ای وای، بوی عشق می‌آید،

خبر از گل‌های ارغوان دارد.

و من، از تو می‌پرسم که ای انسان:

اکنون کدامین “ای وای” را باور کنم؟

آنی که از دهان وحشت بر می‌خیزد یا آن که از حنجره امید می‌لرزد؟

می‌دانم، باور آن که از دل جهل نوری بدرخشد، کاریست دشوار.

در جهانی که من و تو نفس می‌کشیم،

گاه به بودن چنین نوری شک می‌کنم.

اگر نوری است، پس چرا جهان رو به ویرانی‌ست؟

چرا عشق، دیگر عشق نیست؟

یار، یار دیروز نیست،

ساز، سوز و نوای خود را باخته،

شعر تهی از وزن،

چشم دیگر نمی‌خندد،

و قلب، گویی آرام آرام به تیرگی خو گرفته.


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد