میخواهم به مکتب بروم. به صنف اول ! به شوق سال نو و خریدن مانتو،شال،قلم و کتابچه ی جدید.به شوق دیدن اولین همصنفی ها.به مکتب محجوبه ی هروی و آن روز هایی که هنوز حویلی مکتب خاکی بود. دلم برای بالا رفتن از درختان توت ،آلو و زردآلوی مکتب تنگ شده. برای خیمه ها.به زنگ تفریح کوتاهی که هیچ وقت دل مان نمیخواست تمام شود،به دویدن های بی هدف ، آب بازی و بازیگوشی در فصل داغ تابستان و جریمه شدن توسط ناظم مکتب،به سرود دختران با آن لباس های سنتی و رنگ رنگی سر صف صبحگاهی…..
چه رؤیاهایی داشتیم. من همیشه دوست داشتم نویسنده ی بزرگی شوم.لیلا دوست داشت وکیل شود.محدثه میخواست داکتر شود.مژگان میخواست معلم.
آن زمان حتا تصور هم نمیکردیم روزی با یک فرمان بی رحمانه پشت دروازه های مکتب اشک خواهیم ریخت.
راحت میخندیدیم ،راحت از ته دل خوشحال میشدیم!مثلا کافی بود در ماه یا سال یک بار استاد ریاضی غیر حاضری کند!
چه میدانستیم جبر چیست ؟ جبر فقط یک مضمون درسی بود که من و خیلی از همکلاسی هایم ازش بد مان می آمد.سخت بود جمع و تفریق و ضرب و تقسیم کردن!
حالا چه راحت اشک ها زیر چانه جمع میشوند خوشی ها روز به روز کم و کمتر. گاهی هم درد های تلنبار شده در دل های مان را باهم تقسیم میکنیم. نمیدانستیم روزی جبر دیگر یک مضمون درسی نخواهد بود، بلکه نام دیگر روز های مان خواهد بود.نام سرنوشت!
حالا چرا من و خواهرانم مجبوریم بجای یونیفرم مکتب چادر سیاه با روبند یا برقع بپوشیم؟؟
ما همان دختر مکتبی های شوخ و سرشار از انرژی هستیم.؟؟همان هایی که هر چاشت بعد را زنگ رخصتی صدای خنده های مان در کوچه های شهر می پیچید؟چه بر سر ما آمد؟
چه شد که انسانی ترین حق را از ما گرفتند؟
حالا باید بگوییم میخواهیم به مکتب برگردیم؟
یا باید بگوییم : بگذار مکتب برویم؟؟
باید خواهش کنیم برای مسلم ترین حق انسانی مان؟
آنهم از چه کسانی!! آدم های پست و جاهلی که دور تعفن مغز شان دستار پیچیده اند! موجوداتی مزخرف که جامه ی آدم بر تن دارند !از قلم می ترسند،از صدای من و خواهرانم، از زنای که فکر میکنند و آگاه اند، از نام آزادی!
به کجا رسیدیم که اینها بر ما حکومت میکنند ؟؟
باید برگردم به مکتب و از استاد تاریخ بپرسم!
کجاست رستم دستان؟تهمینه ها چه شد؟رودابه ها؟ چه بلایی سر سرزمین جمیله آمده؟
استاد میدانی هنوز حکمرانی ضحاک ادامه دارد؟ هنوز روی شانه های این سرزمین مار می روید؟ هنوز هر روز مغز های تازه ای برای مار های جهل قربانی می شوند؟
استاد چیزی بگو!مگر ما مردان پاروپامیزاد نداشتیم ؟مگر روس و انگلیس را شکست ندادیم؟؟ چه شد که امروز مردان سرزمینم در مقابل این همه ظلم سر خم کرده اند؟چه شد که امروز اجازه ریش خودشان به دست شان نیست ؟ سایه سنگین این ترس را میبینی؟استاد تن تکه تکه ی بودا را میبینی؟؟نمیدانی از کدام روز؟ کدام گلوله و کدام سکوت شروع شد؟
باید برگردم به مکتب
از استاد جغرافیا بپرسم وطن کجای زمین است ؟چرا هیچ جای این کره ی خاکی وطن نمیشود و وطن هم ما را از خود می راند؟ میبینی؟ هر کجای این کره ی خاکی پرت شده ایم جز وطن! استاد قلب در خون تپیده به آسیا را میبینی؟
این جوی خون از کجا سرچشمه گرفته ؟نمیدانی قامت هندوکش چرا از غم خمیده؟ خبرب از دختران گیسو پریشان هریرود نیست؟
راستی ! مگر نگفتی زمین به دور خودش و به دور خورشید میچرخد؟؟
چطور میچرخد که روز ها همه شب است و فصل ها همه زمستان ؟؟ تو میدانی سالها ما را می بلعند؟؟
باید مکتب بروم!
از معلم دینی بپرسم خدایی که حرفش را میزنی کجاست؟؟ عدالت الهی چیست؟چرا گفتی بنده های خدا برابر اند؟این است برابری؟؟استاد مگر نگفتی علم بر مرد و زن فرض است؟نمیدانی چرا ملا امام اعتراض نمیکند؟
هه!
یادم رفته بود! ملا فقط بلد است سر منبر دربارهی لباس و موی زن حرف بزند؛ اما وقتی دختری از تحصیل محروم میشود، وقتی زنی کشته میشود، وقتی کودکی گرسنه میخوابد، وقتی سرزمینی در آتش میسوزد، منبر اش ناگهان ساکت میشود.
باید به مکتب برگردم!
به صنف اول!
مشق بابا آب داد را پاک کنم! بجایش بنویسم
بابا آب ندارد!
بابا نمیتواند آتش این جبر که با رؤیاهایم روشن شده را خاموش کند!
بابا سکوت کرده !
بابای ملت ما را به دست گرگ سپرد!
بابا فرار کرد!!!

باید مکتب بروم! باید دوباره خواهرانم را در آغوش بگیرم و تمام این سالهای شوم را گریه کنیم!باید در های متروکه ی صنف ها را باز کنیم، خاک و خون را از کف صنف ها پاک کنیم.
دوباره سر صف صبحگاهی لباس رنگی مان را بر تن کنیم و سرود آزادی بخوانیم.
باید سکوت را در ملع عالم اعدام کنیم! باید به خیابان بریزیم و شال سپید مان را پرچم کنیم؛ چون ضهاک هنوز نمرده و کاوه لابه لای ورق های شاهنامه زندانیست!
باید مشق آزادی را روی تمام صفحات سیاه تاریخ با خون دل مان هک کنیم، روی تمام تخته های سیاه بنویسیم
#نان-کار-آزادی
#زن-زندگی-آزادی
باید به مکتب برگردیم.دوباره بخندی، بخوانیم و رؤیا های رنگین برای صبح فردا ببافیم.





