چتر

آرش آذیش

·

·

از درنگ ماه

در مرز های صبح

از باله ی ماهیانِ مست

درون ِبرکه ای آرام

از غزل گلزار

 با زبان  رایحه و رنگ

از خمیازه ی خورشید

 در یک ظهر تنبل

از کوچه های کوچک

 تا شاهراه ها

از بام های بهم پیوسته

 تا همسایگان متفرق

از عشقی داغ

تا سلامی سرد

بی لبخند

از اندیشناک هرچه بودن

 تا بی خیالیِ محظ

از سفر های بی پایان

 تا ماندن و پوسیدن

از شتاب برای دیدار

تا پهلوی حلزونی خرامیدن

حالا شما بگویید ؛

اگر عشق چترش را

فراز هستی ام نمی گشود

باران این همه جفنگ

 چه بروزم می آورد ؟


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد