انتظار

بهرام هیمه

·

·

از خانه پای او دگر بیرو نمی‌آید
آزادگی از آدم ترسو نمی‌آید

من یک زمان بسیار شاد و زنده‌دل بودم
آن روزهای‌ من به یاد تو نمی‌آید

در مسجدم شوقی برای سجده‌ کردن نیست
در خانقاهم ذکر الله‌هو نمی‌آید

خشکیده‌ام، بسیار هم خشکیده‌ام در خود
خون از تنم با یک دو سه چاقو نمی‌آید

در انتظار منجی آخر زمان با اشک
سر می‌گذارم بر سر زانو، نمی‌آید

سر می‌گذارم بر زمین و گوش می‌گیرم
اما صدای پای اسپ او نمی‌آید


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد