غزل تازه

اقبال رهبرتوخی

·

·

عجب اینکه باهمه آن جفا،طلبی که به تو وفاکنم-

سر و پای تو به کلام شعر، به غزل کشم ز طلا کنم.

همه عمرمن به ستم گذشت ، غم دل به کسی نه گفته ام-

تو برو، برو به خودم بمان،نه بگو مرا که چه ها کنم!

نه بدانی چون ز وفا و دل، که ز یاری ات شده ام خجل-

تو مرا به سجده نمانده یی به خدا که ذکری خدا کنم!

گل ناز تو ز نظر کشم، غم و تیر تو ز جگر کشم-

همه خاطر تو ز سر کشم، ره ی عشق تازه بپا کنم .

به کنار دجله نشسته ام، به خیال عمر و جوانی ام –

ورق از پی ورق دگر، بکشم ز شعر و رها کنم.

تو به شهر و من ز غمت به کوه، ستمی که کردی به کس نگو-

که به جای شکوه ز دست تو، همه شب نشسته دعا کنم!

چو شدی ز ما، تو دگر مخواه که به چشم و دیده نشانم ات-

ز بهشت او چو نظر کنی، نه به تو نگه نه صدا کنم!

نشود کسی چو خیال من، که تو را چو شیشه عیان کند-

ز تنت که جامه فگنده یی، منی تشنه لب چه حیا کنم؟!

ز دلم هر آنچه که مانده خون، بنهم شبی به ره ی جنون-

نه شوم ز شهر ادب برون، به کف گذشته حنا کنم.

چو بلا رسد نه شوم پریش،نه کنم شکایت حال خویش-

چو خدا پناه شد و رهبرم، به خدا که دفع بلا کنم!


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد