بدرود

نظیفه سلیمی

·

·

من و تو وصل شدیم و جدا شدیم، چه زود
شبیهِ ژاله و جنگل، شبیه آتش و دود

چه ساده خاطره‌هامان به خاک یکسان شد
کنون به بادِ فنا رفته هرچه بود و نبود

کسی نظر نکند خنده‌های تلخم را
که عشق گم شده در این نگاه دردآلود

چه فرق می‌کند حال دلم که بد شده است؟
مرا ز گریه چه حاصل، مرا ز خنده چه سود؟

تو نیستی و خودم با خودم به تنهایی
چگونه رد شوم آخر از این فراز و فرود؟

پس از تو هیچ نفهمیدم از وجود خودم
که هرچه داشتم این زندگی ز من بِرَبود

و بر ممانعت رفتنت خودت دیدی
کسی که پشت سرت می‌گریست، لب نگشود

تنم به لرزه بیفتد به یاد آغوشت
و شانه‌ات که نخستین پناه‌گاهم بود

از این به بعد تو را راهت و مرا راهم
تو شاد باش که رفتم، عزیزِ من! بدرود…



مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد