چک چک

لیمه آفشید

·

·

بغض استخوان گیر کرده بین حلقوم است

دل گرم اشکی ام که بغضم را نمی بارد

زخمی ست دور از دست، دور از دست، دور از دست

زخم ا ست قلبم، زخم چرکینی که می خارد

من از نگاه دلقکی که ز یر آوارِ

لب‌خند له می شد تراویدم، نگاهم کن!

از من هر آ نچه دیده ای غیر از نمایش نیست

دنیای من سِرک است، گرچه خنده کم دارد

می ایستم افتاد گی را روی پاهایم

استادگی را روی دوش تخت می خوابم

می خوابم اما قدرت تا خواب رفتن کو؟

می خوابم این سستی اگر یک لحظه بگذارد

آواز تاریکی مطلق کوچه را پیچید

در می زند، وا می کنم، پشت درم سایه

با پای تنهایی به بستر می کشم خود را

لم داده جای من، به روی بسترم سایه

سر می رود از ظرف مغزم، می چکد چک چک

از چشم هایم، از لبانم، از سرم سایه

کم کم خدا و خون و خواب و خستگی ها را

قی می کنم بین دهان همسرم «سایه »

او شب به شب در بچه دانم سایه می کارد

آینده ام از سقف آویزان به چشمانم

زل می زند، چیزی نمی گوید، نمی دانم

قرصش کجای زندگی از خاطرم افتاد
این جا کسی داروی ضدّ خودکشی دارد؟

یک روز تا شب مانده و یک راه تا بن بست
با تکه نانی دل خوشم با قطره آبی مست

دیوانگی با بوی مردن، فکر خون آلود
شب خانه دوزخ می‌شود، دوزخ… ولی سرد است

دروازه می ترسید دستانم که سویش رفت

دروازه جیغ و جیغ، دستانم که در می بست


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد