از زبان دیوید جونز نماینده انگلیس در افغانستان
شکایت امان الله از ملت و مردم خودش که تا امروز ازمدنیت متنفرند و می کوشند جز بدبختی چیزی دیگری نکارند.
به زبان انگلیسی برایش گفتم:
در کودکی کدام بازی را دوست داشتی؟
مرد به طرفم دید و خندید: اسپ سواری را.
و سرش دوباره به پائین فرو افتاد.
یک لحظه نشست و سپس دوباره ایستاد، یک قدم برداشت و به زبان پشتو برایش گفتم:
مهمان را تنها میگذاری؟
با تعجب به طرفم دید، چشمانش روشن شد، ذوق زده برایم گفت:
افغان هستی؟
آمد و از دستم گرفت، ایستاد شدم، برای دقایقی مرا در آغوش گرفت. مرا رها نمیکرد.
برایش گفتم: نه من انگلیس هستم.
برایم گفت:
شوخی نکن! انگلیسها و تکلم به زبان پشتو با اینقدر فصاحت! خیلی دور هستند.
گفتم:
دیوید جونز هستم، در سال 1919 نزد شما به ارگ آمده بودم، سه نفر بودیم، نامه چانسلر را برایتان آوردیم. خواستار آزادی چند نماینده خود در کابل بودیم.
دستان او سست شدند، به پهلویم نشست، سر خود را چند بار تکان داده و اینطرف و آنطرف شور داد:
آه! انگلیسها در اینجا هم رهایم نمیکنید!
گفتم:
اکنون متقاعد هستم، با سیاست کاری ندارم. جسد مادرم را به ایتالیا آوردم، به یادم آمدی، به دیدارت آمدم.
امان الله خان ایستاد، از دستم گرفت و با تبسم گفت:
بیا خانه بریم، باز نگویی که یک پیرمرد افغان در یک ملک بیگانه، مهمان نوازی خود را فراموش کرده بود.
از پارک بیرون شدیم، در پیش روی ما یک کوچه تنگ قرار داشت. امان الله خان در یک خانه کهنه زند گی میکرد. بالا رفتیم. یک اتاقک کوچک بود. یک قالینچه کهنه، یک تخت، یک میز کوچک و دو چوکی در آنجا وجود داشتند و دیگر هیچ چیزی نبود. نشستم. هر طرف دیدم، یک الماری کوچک هم مملو از کتاب بود. در یک قسمت از اتاق کلمه شریف نصب شده بود. در نزدیک تخت و در تاقچه یک جلد قرآن کریم بالای یک جای نماز گذاشته شده بود.
امان الله خان بیرون رفت. دروازه کهنه اتاق سوراخ سوراخ بود. صدایش را می شنیدم. برای کسی گفت:
چی پخته کرده اید؟
صدای خانم به گوشم رسید که گفت:
لوبیا!
امان الله خان گفت:
مهمان دارم قابلی پلو پخته کنید!
دروازه باز شد و امان الله خان دوباره به اتاق آمد و گفت:
اتاق سرد است نزدیک کلکین بنشین.
چوکی خود را به طرف کلکین کش کردم. روشنی آفتاب بالای شانه هایم قرار گرفت. امان الله خان بالای تخت نشست و خندید:
اکنون مطمین شدم که دوید جونز هستی. فکر کنم قبلاً هم با هم دیده بودیم.
خندیدم:
بلی، من و سفیر را در نیمه شب خواستید. گفتید انگلیس ها در شمال افغانستان مداخله میکنند. مردم را مسلح ساخته اند. سند امضا شده ی سفیر را برایش سپردید. برایش گفتید که در ظرف هفتاد و دو ساعت از افغانستان بیرون شود. یک هفته بعد جاسوس انگلیسی ما را اعدام کردی.
امان الله خان آه سردی کشید:
ای انگلیسها، وطنم را غرق ساختید.
خندیدم:
خودت هم مقصر بودی، بسیار به سرعت پیش می رفتی.
به طرفم دید و چیزی نگفت.
دروازه اتاق تق تق شد. امان الله خان ایستاد. پتنوس در دستش پس آمد. دو گیلاس را از چای سبز پر کرد.
پیش کلکین ایستاد و گفت:
آن اطفال بیرون را می بینی؟
ایستادم. در پائین اطفال پاک و صحتمند قدم میزدند. می خندیدند و بکس های مکتب را در پشت داشتند.
امان الله خان گفت:
این اطفال سرگین جمع نمیکنند. چوپانی نمیکنند. گرسنگی را نمیشناسند، مکتب میروند، می خندند، تفریح دارند، تلویزیون می بینند، غم ندارند، صدای تفنگ را نشنیده اند، صحتمند هستند و از زنده گی لذت می برند…
لحظه ای خاموش ایستاد و افزود:
آن پیر مرد نشسته در مقابل دوکان همسایه من است. 45 سال در یک فابریکه کار کرد. اکنون نشسته و پول تقاعد خود را میگیرد. نه محتاج پسر و نه محتاج نواسه است. تا دم مرگ نه گرسنه می ماند و نه هم بی لباس.
آن زن جوان را که میبینی داکتر است. هشت ساعت کار میکند، اما 14 ساعت زنده گی آرام دارد. بیوه است اما آنقدر پول کمایی میکند که به تمام نیازمندی های پسران خود مانند مکتب، صحت، لباس، تفریح وغیره رسیده گی نماید.
این فقیر ترین منطقه شهر روم است. اما خانه های اش 24 ساعت آب، برق و گاز دارند. سرک کوچه هایش پخته است، به مکتب و شفاخانه دسترسی دارند. در هیچ گوشه ی این شهر گدایی را نخواهی دید.
خاموش شد. دوباره به جای خود نشست وگیلاس چای خود را گرفت و گفت:
درست میگی. من به سرعت پیش میرفتم، چون زمان کم بود. میخواستم در زنده گی خود یک افغانستان مترقی را بیبینم. کشوری که مردم آن به مثل این مردم زنده گی آسوده و آرام داشته باشند. فقر را نشناسند. تعلیم کسب نمایند. حقوق خود و دیگران را بفهمند. خوب و بد را از هم تفکیک کنند. در خانه های شان به جای سنگر، کتابخانه بسازند و دیگران آنان را به نام این و آن فریب ندهند.
خاموش شد، یک شوپ چای نوشید و آه سردی کشید و دوباره ایستاد:
ایتالوی ها از جنگ جهانی دوم بیرون شدند. تمام ایتالیا به خاک یکسان شده بود. اما مردمش فهمیده و با تعلیم بودند. در ظرف 10 سال دوباره ایتالیا را ایتالیا ساختند. اکنون موتر و طیاره می سازند. اما مردم کشورم بیسواد بودند. با ایشان خون دل خوردم. در هر گپ عادی با من دعوا میکردند. قناعت دادن شان سخت بود…
خاموش شد، تبسم تلخی بر لبانش نشست:
یک زمانی چند ریش سفید نزدم آمدند. آنان ریل را هنگام عبور در کابل دیده بودند. خشم خود را کنترول کرده نمیتوانستند. گفتند به شهر ما آژدهای آهنی آوردی، خوراکش آتش است و شیطان هم راننده اش.
با ایشان بیرون رفتم. در ریل نشستیم. یک دور زدیم. برایشان گفتم که ریل برای انتقال مسافرین و اموال تجارتی خیلی ها مفید و آسان است. برایشان گفتم که ریل از چوب و آهن ساخته شده است. توسط ذغال سنگ کار میکند. راننده آن انسان است….
همه چیز را با چشمان خود دیدند، اما زمانیکه ریل ایستاد، همان سخنان قبلی خود را تکرار می کردند. شیطان سیاه و اژدهای آهنی را نمی خواستند.
رادیو را نمیخواستند. می گفتند در بین رادیو شیطان های کوچک کوچک نشسته اند… مردم را بی دین می سازند…. تیلفون برایشان کفر مطلق بود… می گفتند که تو بی دین شده ای، میخواهی با شیطان ها گپ بزنی.
این مردم حتی در خشت و دیوار پخته هم شیطان را می دیدند… میدانی چرا؟ دلیلش بیسوادی بود.
من باید این مشکل را حل می ساختم. مکاتب را ساختم. میخواستم مردم را از تاریکی بیرون کنم، تا همه چیز را بدانند.
اما آنان مکاتب را نمیخواستند، چون آن را لانه شیطان میگفتند….
گفتم:

اما فکر نمیکنی در همچو کشور و جامعه بیسواد فرستادن دختران به ترکیه کاری درست نبود؟
امان الله خان پیاله خود را چای پر کرد و آه سردی کشید:
در تمام کشور داکتر زن وجود نداشت. زنان با بسیار مریضی های عادی زنده گی خود را از دست میدادند. فکر کردم. در تمام کشورهای اسلامی ترکیه به نظرم خوب بود. از کشورهای عربی پیشرفته تر بودند. من باید در کشور خود داکتران زن میداشتم. پوهنتون ها، استادان، لابراتوارها، کتابخانه ها را خود به این کشور فقیر مانند افغانستان انتقال داده نمیتوانستم. …
دیگر چاره ی نبود. دختران و پسران را به ترکیه فرستادم. نمیخواستم کاری خلاف شریعت بکنم. ترکیه کشوری اسلامی بود. لیلیله دخترانه، خوراک و همه چیز آنها از پسران جدا بود.
گفتم:
درباره چادری چه نظر داری؟ خودت در کابل چادری را ممنوع قرار دادی.
امان الله خان سر خود را تکان داد:
من عالم دین نیستم. اما جهان اسلام را دیده ام. مطالعه دارم. من در هیچ یک از کشورهای اسلامی همچو چادری ای آبی را نه دیده ام…
مشکل اساسی مردم ما این است که دین را با رسوم و عنعنات خود به اشتباه گرفته اند.
من برایشان در رابطه با ساخت و احداث بند برق، فابریکه، سرک، پل، پلچک، مکتب و پوهنتون سخن میگفتم. فواید شانرا را برایشان تشریح میکردم. در اعمار آن ها از مردم همکاری میخواستم… اما آنها در هر موضوعی مساله زن را پیش میکردند. به سرک پخته و آسایش سفر در موتر توجه نمیکردند. میگفتند که اگر موتر بیاید باز مردم از شیشه موتر داخل خانه و زنان ما را می بینند.
از تشریح کردن فایده و اهمیت پوهنتون و مکتب مانده و ذله می شدم، اما در اخیر برایم می گفتند که دختران ما را به کفر و فحشا سوق نده.
از مفاد شفاخانه و داکتر برایشان می گفتم، در جواب برایم میگفتند که تو عیاشی میخواهی، ما زنان خود را چطور اجازه بیرون رفتن از خانه بدهیم؟
برای اطفال فقیر و زنان ضعیف ادویه می فرستادم، اما آنان آنرا آتش می زدند و می گفتند که پاچا مخالف ازدیاد امت اسلامی است. این ادویه باعث میشود که زنان ما دیگر اولاد نیاورند.
من از آبادی و ترقی کشور صحبت می کردم، اما آنان همواره نام زنان را با پل، پلچک، بند، رادیو، پوهنتون، مکتب، شفاخانه ربط میدادند…. می گفتند که در همه این جا ها زنان ما می آیند، مردم روی آنان را خواهد دید، و زنان ما بی بند وبار خواهد شد.
آنان در رابطه به همه چیز بدبین بودند. و همه چیز را به روی لوچی، بی حجابی و عیاشی زنان ربط میدادند….”
امان الله خان زیاد گفت، چشم هایش پر از اشک شده بودند و او می گریست..
یادداشت:
من چندین سال قبل در شبکه های اجتماعی با این متن برخورده بودم. با وجود زیبایی مضمون، ترجمه آن مستلزم اصلاح و تدوین بود و متن اصلی نا پیدا. ظاهرا دیپلوماتی بدین نام وجود ندارد.
شاهی ترقی طلب و شکست خورده که با تلخی از تلاش هایش برای بهبود وضع یک کشور سخت عقب مانده و بیسواد یاد میکند پیامی تاثیرناک و بدرد بخور و امروزی ای داشت که مرا وادار به نشرش میکرد. این نوشته
ادعای تاریخی و مستند بودن ندارد. اما حتی اگر خیالی هم باشد، برای من بسیار امروزیست. نمیدانم چرا مولف اصلی اش مجهول باقی مانده است.





