در افغانستان، نه محبوبیت کسی ریشه در کارکرد او دارد و نه منفور بودنش. کافی است چند افسانه دربارهی شما ساخته شود تا محبوب یا منفور شوید. به قول رویین رهنوش، اینجا سرزمین قصههاست؛ اگر مردم شما را از پنجرهی بد وارد قصهی خود کنند، تا همیشه منفور خواهید ماند، و اگر از پنجرهی خوب وارد کنند، تا همیشه از تخت محبوبیت پایین نخواهید آمد.
داستان ظاهرشاه و داوود خان نیز ریشه در همین فرهنگ دارد. اگر یک نظرسنجی انجام دهید، به احتمال زیاد اکثریت مردم افغانستان، از هر قوم و گروهی، به داوود خان رأی مثبت میدهند. اما دربارهی ظاهرشاه، قطعاً چنین نیست. همین حالا هم مطمئنم زیر همین نوشته کسانی پیدا میشوند که تحت تأثیر مستقیم یا غیرمستقیم آموزههای دورهی کمونیسم یا تبلیغات عصر داوود خان، بدون آنکه این نوشته را بخوانند، چند فحش آبدار نثار ظاهرشاه میکنند. اما دربارهی داوود خان نوعی همدلی عمومی دیده میشود.
چون مردم در روایتهای ذهنی خود، بدون دلیل خاصی داوود را منجی میدانند، تقریباً همهی خوبیها را به او نسبت میدهند. تا جایی که هنوز هم هر پروژهی تازهای که اجرا شود، حتی در میان قشر باسواد، کسانی میگویند: «این از پلانهای شهید داوود خان است» گویی برای او نوعی آیندهنگری پیامبرگونه قائلاند. البته انگار هیچکس هنگام عبور از جادههای کارتهچار، که از ساختههای دورهی داوود خان است، از خود نمیپرسد که این جادهها برای موترهای آینده طراحی شدهاند یا برای کراچیها.
برای من جای تعجب دارد که چرا جامعهی ما تا این اندازه دیکتاتورپرست است. واقعاً در داوود خان مکتبگریز که به باور بسیاری نه تحصیلات چشمگیری داشت و نه دانش برجستهای، جز سختگیری، سرکوب و روشهای متنوع اعمال خشونت، چه ویژگیای وجود داشت که اینچنین محبوب شده است؟ بله، درست است که او یک بار به پاکستان نیز حمله کرد. اما هنوز برای من روشن نیست که حاصل و فایدهی آن حمله چه بود.
آیا در دورهی داوود خان برنامههای راهبردی وجود نداشت؟ چرا، وجود داشت. اما آیا این دستاوردها واقعاً محصول اندیشهی خود او به عنوان صدر اعظم بود یا ریشه در سیاستهای شخص ظاهرشاه داشت؟ این ظاهرشاه بود که با کیاست و تدبیر، از رقابت میان شوروی، آمریکا، آلمان و بریتانیا برای بازسازی افغانستان بهره برد. آن هم در شرایطی که جهان درگیر جنگها و رقابتهای شدید بود. داوود خان، در بسیاری از این پروژهها به عنوان صدر اعظم کشور بیشتر نقش مدیر پروژه را بر عهده داشت.
افزون بر این، ظاهرشاه شخصیتی مداراگر و قانونگرا داشت. در دورهی او، تجربهای از مردمسالاری بومی شکل گرفت. به گفتهی آقای رهین، مکاتب در سراسر کشور گسترش یافت، مطبوعات آزاد بودند و کشور بهتدریج زیربناهای خود را میساخت. در شرح احوال او آمده است که حتی به ریختن خون مجرمان نیز رضایت نداشت.
از دیگر جنبههای شخصیت ظاهرشاه نیز نباید غافل شد که او پادشاهی هنرپرور و به تعبیر نظامی، «سرسبزکن و سخننواز» بود. اهل مطالعه بود، برای اهل قلم احترام قائل میشد، با موسیقی، هم در عرصهی عملی و هم نظری، آشنایی داشت(از باخ و بتوهن گرفته تا غلام علیخان هندی و سرآهنگ کابلی و بازگل بدخشی را با ولع گوش میداد) و از هنرمندان سراسر کشور حمایت میکرد. کسانی که ارگ را از نزدیک دیدهاند، میدانند که بخشهایی از دیوار برخی کاخهای آن با دستان خود او مینیاتورکاری شده است.
با همهی این اوصاف، آیا در صد سال اخیر تاریخ افغانستان پادشاهی با چنین ویژگیهایی داشتهایم؟ پس چرا هنوز پادشاهی که پارلمان را ایجاد کرد و از مطبوعات آزاد حمایت نمود، ذکر خیری از آن نمیشود. اما رئیسجمهوری که مطبوعات آزاد را محدود کرد، درِ پارلمان را بست و برای سرکوب مخالفان، بزرگترین زندان کشور، پلچرخی، را ساخت، تا این اندازه محبوب است؟ آیا میتوان این وضعیت را نوعی «سندروم استکهلم (دوست داشتن قاتل خود)» در مقیاس اجتماعی دانست؟






